تبليغاتX
عشق وسیله رسیدن به خداست
عشق وسیله رسیدن به خداست
تا حالا شده!؟
تا حالا شده حالتو دنیا بگیره!؟

تا حالا شده اینقدر به هت زور بگن نتونی هیچ کار کنی!؟

تا حالا شده وقتی نگران فردا و اینده هستی بیفتی توی جوب!؟

تا حالا شده وقتی که به قسط گذشتت فکر میکنی و نتونستی بدی یه موتوری خلاف بیاد بزنه دستو پاتو بشکونه!؟

تا حالا شده کنتور برق خونت اتیش بگیره وقتی میایی زنگ برنی اداره برق زنت بگه تلفن خونه 10 روزه قطع شده!؟

تا حالا شده دخترت ارزو بکنه کاش بستنیش دیر تر تموم میشد!؟

تا حالا شده پسرت رو زل زده به ویترین لوازم ورزشی ببینی!؟

تا حالا شده وقتی با زنت برونی چشم های با حسرتشو ببینی که از جلوی مغازه ها رد میشه!؟

تا حالا شده ارزو داشتن یه رنو بکنی که نخواهی توی گرمای تابستون اینقدر توی اتوبوس بایستی!؟

تا حالا شده وقتی که توی فکر سرت بخوره به یه ستون  ویا حتی یه شاخه خشک درخت که کسی دیگه بهش اب نمیده به چشمات رحم نکنه!؟

تا حالا شده وقتی صبح داری میری یه فکر برای قسط بکنی صاحب خونه بهت زنگ بزنه بگه باید تا 2 روز دیگه تخلیه کنی!؟

تا حالا شده....!؟

نه تا حالا نشده  ،تا حالا نشده هیچ کدوم از این فکرارو داشته باشی یکی از این غصه خوردن ها و حسرت خوردنارو ببینی اما میبینی بنده هات اونقدر هم بد نیستن که با همه این شرایط میگن خدایا شکرت اره شاید تو راست بگی تا حالا نشده هیچ کدوم از ما هم خدا باشیم اما خدا روز زمینت زیاد دیدیم.....


                                                                                                                    پ.جبران


|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 21:47 |

دیدار توی یه روز برفی....!

نمیدانم چرا به فکر نوشتن از دوستم میافتم لرزش به تنم  می افته شاید گرمای حس کردن اون باعث میشه که سرما رخت ببنده . امروز پیشش بودم خیلی حرف زدیم از  کمک هاش تشکر کردم از این که مثل همیشه کمکم میکنه همیشه هوامو داره از این که دیگه ازم دلخور نیست و دوستیمون این قدر  نزدیک شده راستش حرف زدن اوی سرما توی برف توی خیابون خیلی صفا داره من بیشتر اونجا ها با هاش حرف میزنم تا توی یه چهار دیواری اینطوری راحت ترم حرف هامو بی پروا میزنم قدم میزنم و راحت تر حرف های دبم رو میزنم  امرو که خیلی به من خوش گدشت من که دوست دارم هر روز برم ببینمش اما میدونم سرش شلوغه اوت دوست های زیادی داره  اخه خوبیش بی حدو اندازه هست  هر چند تا حالا نشده به دیدنش برم بهم نه بگه اما   شوق دیدارش  خون رو توی رگ ها به جرکت میندازه ....

مرسی که امروز با هام حرف زدی خدا جون خودت میدونی چقدر دوست دارم

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 3:56 |

منو یادت رفته

خدایا کجایی؟نکنه فذاموشم کردی ؟شاید دیگر نمیخواهی با من  دوست باشی ! به همین زودی  ناراحت شدی؟من که همیشه به یادتم .تو توی این سرما کمتر سراغم میای .نکنه دوست جدیدی پیدا کردی ؟ ولی تو که پیش همه دوست هات میرفتی چرا الان پیش من کمتر میایی.؟نمیدونم خودت میدونی  من جز تو دوستی ندارم اگه هرچی بی معرفت باشم ولی میدونی که دوست دارم اگه میخواهی منو تو تنهاییم بزاری اشکال نداره. میدونی  دلم میخواد مثل قدیم باز با هات در د دل کنم باز هم دلم میخواد توی بارون صدات کنم باز هم میخواهم مثل قدیم شب های  جمعه تنها توی کوه داد بزنم و صدا کنم باز هم مثل قدیم برات دف بزنم  جون من بی معرفت نباش بیا باشه؟ یادت نره ها ...!

|+| نوشته شده توسط جبران در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ساعت 19:21 |

هیچ جای ایت کره خاکی تنها نیستی

اینجا هم آسمون داره!اینجا هم بارون میاد!اینجا هم ادم سردش میشه!اینجا هم ادم دلتنگ میشه !اره اسمون خدا همه جا یه رنگه.اینجا هم موقعی که حیلی تنهایی میشه روش حساب کرد صداش زد یهش میتونی بگی که چقدر به این که کنارت باشه نیاز داری میتونی توی سرمایی  اینجا ازش بخواهی قلبت داغ گنه.وجودی کرم داشته باشی.اره خدای من همیشه کتارمه.

خدا جون خیلی دوست دارم

|+| نوشته شده توسط جبران در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 10:18 |

تنها نیستم
|+| نوشته شده توسط جبران در شنبه نهم شهریور 1387 ساعت 23:48 |

سلام
سلام

خوبی ؟میدونستی که خیلی وقت سراغم رو نگرفتی؟میخواهی بگی حواسم بهت هست؟اره اینو میدونم ولی دوست دارم تو قلبم باشی.خودت خوب میدونی دیگه با هم دوست نیستیم.فقط با هم حرف میزنیم .مگه قرار نبود با هم دوست دوست بشیم؟مگه با هم این همه صحبت نکردیم؟یادت میاد چه کار ها برام کردی؟کلی جا ها کمکم کردی؟این همه دوستم داشتی؟الان هم میخواهی بگی دوستم داری ؟خودت میدونی قبل بیشتر بود.مگه قرار نبود راه رو بهم نشون بدی؟اون چیز هایی رو که میخواستم بهم کمک کنی بدست بیارم؟اگه همین حالا نیایی دیگه دوست ندارم؟اره میدونم بهم میخندی چون میدونی همیشه دوست دارم.اخه این رسمشه من هم میخواهم مثل خیلی از دوست هات بشم.دوست دوست.من برم؟نمیای؟

ولی من منتظرت میمونم تا بیای حالا می بینی

                                                                خیلی دوست دارم خدا جون

|+| نوشته شده توسط جبران در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 22:55 |

دریای بی پایان

چه دانستم که این دریای

 

بی پایان چنین باشد

 

بخارش اسمان گردد

 

کف دریا زمین باشد

 

لب دریا همه کفر است و

 

دریا جمله دینداران باشد

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 ساعت 0:30 |

درباره عارف فرزانه شمس تبریزی

سلام دوستان و بزرگواران ممنونم که به وبلاگ من سر میزنید و من را همیاری مینمایید امروز ار عارف فرزانه شمس تبریزی مطلبی رو گذاشتم البته این رو از اینترنت پیدار کردم امیدوارم همینقدر برای شما لذت داشته باشه که برای من لذت داشت امیدوارم ما هم از عالم خاک رها شویم و عاشقی مثل شمس شویم به گفته یکی از دوستان:

عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی

 

آئينه‌ي شخصيت او

      «سخن شمس»، آئينه شخصيت پيچيده دوزيستي، درونگر، و خودگراي اوست. در عين روشني، مبهم است. در عين دلپذيري، شلاق‌گونه است. فشرده و كوتاه است. نغز است. از آموزش و آرمان، گرانبار است. از اينروي فراز آنها، به تندي، نمي‌توان، درگذشت. بلكه با آنها، بايد زيست. در آنها، انديشيد. بر آنها، مرور كرد. بدانها، مأنوس گشت. از ظاهر آسان‌نماي آنها، عبور كرد، و به عمق باطن آنها، راه يافت، تا به پيام، به درونمايه، به هدف آنهاــ نزديك كردن به چيزي، دوردست! ــ فرا در رسيد!

 

     سخن شمس، چنانكه خود معترف است، دوچهره‌اي است. درونه و برونه دارد. نقابي ظاهراً مستقل، بر سيماي باطني گريزنده و لغزان است. دوبعدي است. دوزيستي است. نيازمند است به بازخواني و دوباره كاوي است (ش80، 135، 136، 138).

 

     «سخن شمس»، ويراسته نيست. به احتمال قوي، وي همه را، ننوشته است (ش، 73). اگر هم پاره‌اي از آنها را نوشته باشد (ش43، 65)، احياناً هيچ‌گاه ديگر آنها را نپرداخته، از نو باز ننگاشته، و پاكنويس نكرده است.

 

     «سخن شمس»، قالباً بي‌مقدمه آغاز مي‌شود. بدون پرسه و معطلي، بدون طي بيراهه، و پريدن به اين شاخ و آن شاخ، به‌طور مستقم، به سوي هدف مي‌تازد. و شمس، خود بدين كيفيت سخن خويش، آگاه است، و از آن با غرور، ياد مي‌كند:

 

«اگر ربع مسكون، جمله يك سو باشند، و من به سويي، هر مشكلشان كه باشد، همه را جواب دهم، و هيچ نگريزم از گفتن، و سخن، نگردانم، و از شاخ، به شاخ، نجهم!» (ش84).

 

     «سخن شمس»، جهشي، خودبه‌خود، وحشي، تند، توفنده، كوبنده، و يكباره است. با اين وصف، گه‌گاه، تا اوج شعر ــ شعر والا و باشكوه، خوش‌نوا و منظم، و پرذوق و لطيف ــ فرار پيش مي‌رود. و اين جا و آنجا، چه بسيار سخن منظوم فارسي، در برابر جاذبه نثر شعرگونه شمس، رنگ فرومي‌بازد:

 

«اهل اين ربع مسكون، هر اشكال كه گويند، جواب بيابند ...: جواب، در جواب، قيد در قيد، و شرح در شرح!

 

     سخن من، هريكي سؤال را ده جواب ]گويد[ كه در هيچ كتابي، مسطور نباشد ــ به آن لطف، و به آن نمك، چنانكه «مولانا» فرمايد كه:

 

«تا با تو آشنا شده‌ام، اين كتاب‌ها، در نظرم، بي‌ذوق شده است!» (ش85)

 

     مردي، اينچنين ارزش‌ آگاه، نسبت به شخن خويش، ناچار، با همه آراستگي به راستيني و صميميت، چنانكه خود نيز به خوبي آگاه است، همه خودپسندانه جلوه مي‌كند. همه، «به وجه كبريا، مي‌آيد. همه دعوي، مي‌نمايد!» (ش302).

 

     «شمس»، گزيده‌گوست. موقع‌شناس، و «مخاطب‌گزين» است. سخنش، هرجائي نيست. با هركس، و به‌هر هنگام، سخن نمي‌گويد. بلكه با شرط‌ها، و نازهاي ويژه، همراه است!

 

     در سخن‌گوئي و مخاطب‌گزيني شمس، همچنان آشكارا، منش پيش‌رفته استخواني وي ــ خودگرائي، خوداصيل‌ بيني، و قياس به‌نفس او ــ به شدت منعكس است:

 

«سخن، با خود توانم گفتن، يا هركه خود را ديدم در او، با او، سخن توانم گفت!» (ش74).

 

     مستمع بايد تابع شمس، شيوه استدلال، آرمان زيرساز سخن وي باشد، نه شمس! شمس، هرگز تابع «روانشناسي مستمع»، ميل او، منطق او، باور داشت‌هاي او، و سرانجام سطح درك او نيست. در غير اينصورت، خاموشي را، بر سخنگوئي، ترجيح مي‌دهد.

 

به دلیل  زیاد بودن مطلب به ادامه مطالب رجوع بفرمایید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط جبران در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 21:46 |

خدا
|+| نوشته شده توسط جبران در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 16:56 |

دست های توانمندخالقی بی نظیر

بدون شرح!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط جبران در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 17:55 |

افرینش انسان (5)
تکامل در جهان طبيعت:

مطالعه اجمالى در جهان آفرینش، ما را از حقیقت روشنى آگاه مى سازد و آن این که: سراسر جهان مهد تکامل و پرورش موجودات است و تکامل هر موجودى به خاطر تکامل موجود بالاترى انجام مى گیرد.
مثلا اشعّه گرم و حرارت آفتاب بر صفحه دریاها و اقیانوس ها مى تابد، قسمتى از آب هاى دریا را به صورت بخار به سمت بالا مى فرستد، باد و طوفان بر سینه بخار مى کوبد و آن را به نقاط خشکى مى راند، بخار دریا پس از یک سلسله فعل و انفعال هاى طبیعى به صورت قطرات زلال باران و دانه هاى شفّاف برف به روى زمین فرو مى ریزد و به چهره بى جان زمین روح تازه اى مى بخشد و زمین با جنبش آرام خود اسرار درونى خود را بیرون ریخته و دشت و صحرا به صورت مخملى سبز رنگ در مى آید، در هر گوشه اى گلى و سنبلى و در هر نقطه گیاه و درختى مى روید، زمزمه جویبار و غرّش آبشار، نواى فرح بخش بلبلان، گل هاى عطرآگین بیابان، رونق دیگرى به زندگى مى بخشد.
مطالعه این بخش از کتاب هستى عالى ترین درس خداشناسى را به انسان مى آموزد و در عین حال ما را به سنّت حکیمانه الهى رهبرى مى نماید و با دیدگان خود مى بینیم که هر موجودى از جماد و نبات و حیوان، با برنامه مخصوصى به سوى کمال مى شتابد و همه موجودات جهان به شیوه خاصّى به سوى کمال حرکت مى نمایند و هر روز و هر سال از صورت هاى ناقص ترى به صورت کاملترى در مى آیند.
یک درخت برومند روز نخست سلّولى بیش نبوده، سپس پس از طىّ مراحلى به صورت عظیم ترین درختان جهان در مى آید و یا آن جاندار بزرگ در آغاز به صورت سلّول در رحم مادر قرار داشته و یا در میان تخمى سربسته محبوس بوده، بعداً در پرتو اراده حکیمانه خداوند جهان از نازلترین مرحله زندگى به آخرین مرحله کمال شایسته خود رسیده است. تو گویى این جهان عالى ترین مهد براى پرورش استعدادهاى نهفته در گیاه و جاندار است تا هر موجودى به کمال شایسته خود برسد.
انسان نیز که جزئى از جهان آفرینش است و یکى از میوه هاى پر ارزش جهان هستى مى باشد، مشمول همین قانون بوده و از نظر هدف و راز خلقت با نباتات و جانداران یکى است و هدف از آفرینش او جز این نیست که به کمال شایسته و لایق خود برسد و استعدادهاى نهفته او شکفته گردد; او با اراده و اختیار خویش راه کمال خود را پیش مى گیرد.
بلکه مى توان گفت جهان و یا بسیارى از موجودات آن به خاطر انسان آفریده شده تا وى براى رفع نیازمندى هاى خود از آنها بهره مند گردد و به کمال شایسته خود برسد.
بنابر این خدا انسان را نیافرید که نیازى را از خود برطرف سازد، کمبود و نقصى را از خود دور نماید، بلکه انسان را آفرید تا به سوى کمال شایسته خود رهسپار گردد و با آزادى راه تکامل و سعادت خود را بپوید.
روشنتر بگوییم: انسان را آفریده است تا او را به عالى ترین درجه اى از کمال برساند و موجودى پست و ناچیز (سلّول انسانى) در مسیر تکامل خود به جایى برسد که دانا، توانا، قدرتمند، با اراده، متفکّر و عاقل گردد و با این کمالات محدود خود نمایشگر کمالات نامحدود و بى پایان خداوند شود.
او انسان را آفرید و استعدادهاى شایسته اى در نهاد او به ودیعت گذارد; پیامبران و آموزگاران آسمانى را به تربیت او گمارد تا در سایه بندگى خدا و پیروى از فرمان هاى سعادت بخش او به تکامل همه جانبه خود نایل آید و آماده زندگى کاملتر در جهانى وسیعتر گردد.
در قرآن مجید و احادیث اسلامى بطور اجمال به آنچه در بالا گفته شد اشاره شده است; قرآن مجید هدف نهایى از آفرینش انسان را همان زندگى و سعادت جاویدان او در جهانى وسیعتر مى داند و مى فرماید: «اَفَحَسِبْتُمْ اَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ اَنَّکُمْ اِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ; آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریده ایم و به سوى ما باز نمى گردید!»(2)
مقصود این است که هدف از آفرینش انسان را نمى توان در چهار چوبه زندگى مادّى پیدا نمود، بلکه باید آن را در جهان دیگر جستجو کنیم و بدانیم که وى با مرگ خود باز به سیر تکامل خود ادامه داده و به سوى یک کمال مطلق (خدا) رهسپار مى باشد.
و اگر در آیه «ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الاِنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدُون; من جنّ و انس را نیافریدم جز براى این که عبادتم کنند (و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند)!»(3) هدف از آفرینش انسان را عبادت و بندگى خدا معرّفى مى کند، نه به این معناست که خدا نیازى به اطاعت بندگان دارد، بلکه مقصود این است که بشر از طریق بندگى و پیروى از دستورهاى خدا و شناسایى او، به کمال خود که زاییده پیروى از فرمان هاى اوست، برسد; و از این مجرا به سعادت ابدى و جاودانى که معلول اطاعت از دستورهاى الهى است، نایل آید; و داشتن یک زندگى جاودانى که معلول اطاعت از دستورهاى الهى است، نایل آید; و داشتن یک زندگى جاودانى توأم با سعادت و خوشبختى، هدف نهایى است که نباید پس از آن منتظر هدف دیگرى باشیم و نباید دو مرتبه سؤال خود را تکرار کنیم و بگوییم پس از نیل به این کمال نهایى دیگر چه مى شود و هدف از این تکامل چیست؟
ممکن است گفته شود که چرا خداوند همه این کمالات را یکجا به انسان نداده و چرا او را نیازمند آفریده تا در پرتو فعّالیّت هاى خویش به کمال مطلوب خود برسد؟
پاسخ این پرسش روشن است; یک شیوه اخلاقى در صورتى پسندیده و قابل ستایش است و کمال محسوب مى شود که انسان با کمال آزادى و اختیار و اراده خود آن را کسب کند و به دست آورد و اگر کمالى به صورت اجبار و ناخواسته در درون انسانى پدید آید، هرگز یک فضیلت اخلاقى و ملاک برترى شمرده نمى شود، مثلا دستگیرى از مستمندان و ساختن یک بیمارستان در صورتى نشانه تکامل روحى است که انسان از روى آزادى و اختیار دست به این کار بزند و اگر به زور از انسان پولى بگیرند و در این راه مصرف کنند، هرگز دلیل بر فضیلت اخلاقى پول دهنده نخواهد بود و هرگز عمل او مورد ستایش و تقدیر قرار نخواهد گرفت.
بنابر این، انسان براى رسیدن به تکامل روحى باید راه فضیلت را آزادانه با پاى خود بپیماید.

 

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:27 |

افرینش انسان (4)
مگر خداى متعال بى‏نياز از همه چيز نيست، پس فلسفه آفرينش چيست؟ چه نيازى داشت كه جهان را آفريد؟
در پاسخ به اين سؤال بايد دانست، هدف مندى هميشه با نياز تلازم ندارد، بلكه به هر ميزان موجودى كامل تر و بى نيازتر باشد به رفع نياز ديگران بيشتر اقدام مى‏كند و اين از ويژگى ها و نشانه‏هاى موجود كامل و مهربان است. براى آگاهى بيشتر در اين باره خوب است به مطالب زير توجه كنيد:
درباره خدا اين سؤال روا نيست كه خدا هدفش از خلقت چه بود. چرا روا نيست؟ براى اين كه اگر فاعل ناقص باشد حتماً هدفى دارد كه براى رسيدن به آن هدف كارى را انجام مى‏دهد، بين اين فاعل و آن هدف كار واسطه است، تا فاعل كمال خود را بازيابد. اما اگر آن فاعل نامتناهى و كمال محض بود، كمبودى ندارد تا كارى انجام دهد و بوسيله آن به مقصد برسد.
در سوره ابراهيم فرمود:  إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ ( ابراهيم )  اگر همه مردم روى زمين كافر بشوند نقصى بر خدا وارد نيست و كمبودى براى خدا ايجاد نمى‏شود.
بعضى‏ها كارى را انجام مى‏دهند براى اين كه سودى ببرند، مثلاً كسى خانه‏اى را مى‏سازد كه در آن سكونت كند يا خانه‏اى مى‏سازد كه بفروشد و از آن سود ببرد. غرض از خانه‏سازى در اينجا، سود بردن صاحب خانه است. گاه هدف از ساختن اين بنا سود بردن نيست، جود كردن است، مثل كسى كه وضع مالى‏اش از راه حلال درست است، مسكن دارد و در عين حال براى دانشجويان خوابگاه مى‏سازد. او سودى نمى‏برد ولى جود مى‏كند، اگر اين كار را نكند ناقص است، سخا ندارد، چون مى‏خواهد به جود و سخا كه يك كمال است برسد خوابگاه مى‏سازد.
پس بعضى‏ها ناقصند، كار انجام مى‏دهند تا سود ببرند، بعضى‏ها ناقصند كارى انجام مى‏دهند تا جود كنند. ذات اقدس اله نه از قسم اول است نه از قسم دوم، نه جهان را آفريد كه سودى ببرد (يك) و نه جهان را آفريد كه جودى كند [كه اگر نكرده بود ناقص بود معاذاللّه‏] او «غَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ» است. كسى كه هستى محض و كمال صرف است كمبودى ندارد تا كارى را انجام دهد و آن كمبود را رفع كند؛ بلكه چون عين كمال است، جود و سخا از او ترشح مى‏كند و نشأت مى‏گيرد. او خودش هدف است و عين‏الهدف، منزّه از آن است كه هدف داشته باشد.
خدا انسان را آفريد و براى آفرينش او هدفى است. هدف از آفرينش انسان نيز همان رسيدن به كمال مطلوب انسانى است كه در سايه عبادت و بندگى خدا تحقق مى‏يابد. هرگاه هدايت و پذيرش انسان به چنين هدف در گرو انجام مقدماتى از طرف خداوند باشد، خدا آن مقدمات را انجام مى‏دهد و در غير اين صورت، آفرينش انسان فاقد هدف خواهد بود. از اين روى پيامبران را براى هدايت‏بشر ارسال نموده، و بينات و معجزات خود را در اختيار آنان قرار داده است.همچنين براى ترغيب بندگان به اطاعت و تحذير آنان از معصيت، در متن پيامهاى خويش وعده و وعيد قرار داده است
پاسخ مطلب دوم اين است كه انسان موجودى است كه هم مى‏انديشد و هم كار مى‏كند، بنابراين بايد براى انديشه و كار انسان هدف در نظر گرفته شود. درباره انديشه، قرآن كريم فرمود: هدف از آفرينش انسان اين است كه او جهان را با ديدگاه الهى ببيند و بشناسد. «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ وَ أَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عِلْماً» ؛ طلاق (65)، آيه 12. اين مجموعه آفريده شد تا شما با ديد الهى جهان را ببينيد و بدانيد همه اين‏ها مخلوق يك مبدأ است، مبدأيى بنام خدا كه عين قدرت است و بكل شى‏ء قادر است، عين علم است و بكل شى‏ء عليم است، چيزى از علم و قدرت او خارج نيست.
اعتقاد به مبدأيى كه علم و قدرتش نامتناهى است براى ما سازنده است، به اين صورت كه چون او به همه چيز عالِم است پس مواظبيم كه آلوده نشويم و چون به همه چيز تواناست مواظبيم كارها را با او در ميان بگذاريم و فقط از او بخواهيم.
در آيه مذكور فرمود: يكى از اهداف آفرينش انسان اين است كه عالم بشود به علمى كه به درد او مى‏خورد، علمى كه او را به غيرخداوند واگذار نكند، نه به خودش متكى كند نه به غيرخدا، اين هدف بخش علمى انسان.
در مورد بخش عملى در قسمت‏هاى پايانى سوره «ذاريات» آمده كه: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِيَعْبُدُونِ». ذاريات (51)، آيه 56. يعنى آفرينش جن و انسان براى اين است كه خداپرست شوند و غيرخدا را نپرستند، چون ممكن نيست بشر دين نداشته باشد. هر كسى بالاخره يك دينى دارد يعنى يك قانونى را احترام مى‏كند، حرف كسى را گوش مى‏كند، اگر آن كس خدا بود دين اين شخص اسلام است كه «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ»؛ آل‏عمران (3)، آيه 19. و او مسلّماً اوامر خدا را اطاعت مى‏كند، از نواهى پرهيز مى‏كند و از ارشادات خدا كمك مى‏گيرد.
اگر اين راه را طى نكرد و نفس خود را به جاى خدا نشاند، مى‏شود هواپرست. اينكه بعضى‏ها مى‏گويند من هر چه مى‏خواهم مى‏كنم يعنى هواى من خداى من است، من هر جا بخواهم مى‏روم، هر چه بخواهم مى‏كنم يعنى دين من برابر هوس من تنظيم مى‏شود، اين همان است كه ذات اقدس اله در قرآن فرمود: «أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ»؛ فرقان (25)، آيه 43. چنين كسى هواپرست است و اگر مشكلى براى او پيدا شد اين هواپرست آهش به جايى نمى‏رسد. نتوان زدن به تير هوايى نشانه را.
بنابراين هيچ كس بى‏دين نيست، يا خداپرست است يا هواپرست. لذا قرآن كريم فرمود: انسان بايد در بخش عمل خداپرست و در بخش نظر خدابين باشد. مجموعه اين دو هدف علمى و عملى آفرينش را تشريح مى‏كند.

 

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:26 |

افرینش انسان (3)
حكمت آفرينش:
آفرینش انسان حكمتی وحكمتها دارد. حكمت اول و اصل آن٬ نمایش ذات باری است در موجودی بنام انسان و حكمتها فراوان . ( دقت به نمايش(

تجلی تك تك صفات و اسماء الهی درانسان. برای همین، این جسم صغیر، جرم كبیر است.
از موضع انسان، او تجلی روح خدا در زمین است. او می رود تا خدا بشود. در خدا ذوب شود.

پس از خداآمده ایم و دراو نیست می شویم. اینست فلسفه اصلی، و بودن.

همه امور و بر نامه های زندگی و سیاسی و… در این راستا تنظیم شود دیگر هیچ .

عرفا از این منظر بهترینند . آنها با دید باطن به این واقعیت بزرگ رسیده اند.
اینست كه گوششان به هیچ حرف و حدیثی بدهكار نیست و آن می كنند و می گویند كه همیشه نو است و بر تر! تازه است و دلربا!

حالا هر چیزی به این اصل و اساس بنا كن و رسول الله بر همین اساس حرف زده و تربیت می كرد و قرآن راهنما اگر هست، در همین راستاست و چون برای خدا گونه شدن باید تا همه ذرات و ابعاد وجود، باتو هماهنگ شوند. تو باید مستعد شوی ، مستعد این هماهنگی .

قرآن به كمك تو می آید كه قرآن همه چیز است؛ آینه تمام نمای هستی و انعكاس آن در وجود تو و تنظیم ذرات وجود تو با ذرات وجود هستی.

اینست معجزه قرآن. قرآن این معجزه را دارد كه ذرات وجود تو را با ذرات هستی همسو و همنوا و هماهنگ كند و تو دیده ای كه با خواندن فقط بخشی (چهارسوره) از قرآن هر روز به این شدن نزدیك و نزدیك تر می شوی!

بیاب قرآن را در این رابطه و بفهم آنچه گفتم . من ! مولای تو ! مهدی !
اقتصاد و سیاست و هر چه عنوان و مقوله است همه وقتی پا بر جا و درستند كه در این رابطه معنی دهند و الا خیالاتند .

وخدا انسان را زیبا بیافرید و عقل در او رابط خدا و مأمور خدا در انسان است. گوئی خدا یك گیرنده بنام عقل در انسان نهاد تا حكمت را و امواج را بگیرد و چراغ راهنمای تن گرداند. عقل چراغ است. رٌب ساخته شده و آماده است و عقل می رود تا دل شود.در قسمت پايين هم يك كتابي راجع به"راز حكمت آفرينش انسان از ديدگاه قرآن" آورده شده است:
پديدآورندگان :
      صادقي، علي اصغر
      استاد‏مشاور:بداقي، علي‏اصغر
      استاد‏راهنما:محمودي، ابو القاسم
عنوان : راز حكمت آفرينش انسان از ديدگاه قرآن
دانشگاه :آزاد اسلامي فسا
دانشكده : علوم قرآني
مقطع : كارشناسي‏ارشد
صفحه : 241
زبان : فارسي
تاريخ :
      1378هـ.ش
ملحقات :
       منابع : 239-241

نمايه :
       کلام > انسان‏شناسي > آفرينش انسان > فلسفه آفرينش انسان    (55)

: چکيده
معرفي جايگاه انسان و بيان نقش و اهميت وي در جهان هستي است. نويسنده بر اين باور است كه قرآن نقش و موقعيت ممتاز و منحصر به فردي را براي انسان قايل شده و او را اشرف كائنات تلقي كرده است. وي البته يادآور مي‏شود كه حفظ اين موقعيت، منوط به آن است كه انسان به وظائف انساني خويش عمل كرده و همواره عقل را راهنماي زندگي خود قرار دهد و به احكام آن گردن نهد. او اضافه مي‏كند تسليم در برابر دستورات خداوند و اطاعت از پيامبران از جمله مسايلي است كه عقل بدان حكم مي‏كند و انسان براي رسيدن به سعادت چاره‏اي جزء پيروي از آن ندارد.

چگونه «نیستى» مى تواند منشأ «هستى» گردد؟
اكنون سوالي كه مطرح ميشود اين است : خدا پرستان معتقدند: خدا جهان را از عدم آفرید، بنابر این چگونه «عدم» مى تواند منشأ «وجود» باشد و «نیستى» سرچشمه «هستى» گردد؟
پاسخ
پرسش فوق یکى از اشکالات مادّیهاست. از آن جا که آنان مادّه را قدیم و ازلى مى دانند و مى گویند که مادّه مسبوق به عدم نبوده، از این راه خود را از اشکال مزبور نجات داده و سؤال را متوجّه ما نموده، مى گویند: هرگاه مادّه اجسام وجود نداشته و بعداً به وجود آمده است، چگونه وجود از عدم آفریده شده و نیستى سرچشمه هستى گردیده است؟
پاسخ این سؤال این است که مادّیها به مقصود خداپرستان از این جمله که «خدا جهان را از عدم آفرید» درست پى نبرده اند و تصوّر کرده اند که لفظ «از عدم» مانند «از چوب» و یا «از آهن» در مثال هاى زیر است. مثلا مى گویند: این در و پنجره از چوب است، ماشین آلات آهن است، این خانه از سنگ و گل است، البتّه در این مثال ها، چوب و آهن و سنگ علّت مادّى، و هر سه، مادّه تشکیل دهنده در و پنجره و ماشین مى باشند و اشیاى مزبور از آنها به وجود آمده و اساس و مادّه واقعى براى آنها به شمار مى روند.
در صورتى که مقصود فلاسفه الهى از جمله «جهان از عدم به وجود آمده» این نیست که عدم منشأ و اصل هستى است و مادّه تشکیل دهنده هستى مى باشد، بلکه منظور این است که جهان نبوده و به وجود آمده، بدون این که عدم و نیستى در این پیدایش کوچکترین دخالتى داشته باشد.
روشنتر بگوییم: از آن جا که مادّى ها ذرّات جهان را قدیم و ازلى و غیر مسبوق به عدم مى دانند و عقیده دانشمندان خداپرست درست نقطه مقابل آنهاست - یعنى تمام اتم ها و ذرّات را حادث و مسبوق به عدم مى دانند - براى تفهیم این نظر، جمله مزبور را به کار مى برند و مى گویند: جهان از عدم به وجود آمده، یعنى اگر صفحات هستى را ورق بزنیم و به عقب برگردیم، به نقطه اى خواهیم رسید که اوراق هستى در آن جا پایان یافته و دیگر نشانى از هستى نخواهیم یافت.
حلّ اشکال این است که گفته شد و اگر از سخن فوق چشم بپوشیم، خود این اشکال متوجّه مادّى ها نیز هست، زیرا آنچه در نظر آنها قدیم است، خود مادّه و اتم هاى جهان مى باشد و امّا صورت و اشکالى که از ترکیب این ذرّات به وجود مى آید، قطعاً حادث و مسبوق به عدم هستند و به اصطلاح از عدم به وجود آمده اند.
مثلا میلیاردها جاندار و نبات هر کدام داراى صور جوهرى و اشکال خاصّى مى باشند که از ترکیب و فعل و انفعال اتم ها پیدا شده اند، آنچه در نظر مادّى مى تواند از یک انسان، از یک حیوان، از یک گیاه و از یک ستاره، قدیم و ازلى باشد همان ذرّات بى شمار آنهاست و امّا صورت خاصّ انسانى و شکل حیوانى و نباتى هر فردى از آنها حادث هستند; یعنى نبودند و بعداً به وجود آمده اند.
مثال دیگر: شما قلمى را به دست مى گیرید، صورتى در لوحى مى کشید، آنچه قبلا وجود داشت همان ماده صورت (مرکّب و رنگ) بود نه خود صورت، و صورت چیزى است که نبود و بعداً پیدا شد، بنابر این ما همین سؤال را از مادّى ها درباره پیدایش صورت ها مى کنیم و مى گوییم: چگونه این صور جوهرى (مانند انسان خارجى) و عرض (مانند صورتى که روى صفحه کاغذ نقش شده) از عدم به وجود آمده و مادّى ها درباره پیدایش این سلسله صورت ها و شکل ها هرچه بگویند، ما همان را درباره پیدایش مادّه خواهیم گفت.

راز آفرینش انسان چیست و هدف از خلقت او چه بوده است؟
سوالي كه در رابطه با اين موضوع مطرح ميشود اين است كه : بسیارى از افراد مخصوصاً طبقه جوان از یکدیگر سؤال مى کنند، راز آفرینش انسان چیست و هدف از خلقت او چه بوده است؟
تو گویى این پرسش در زوایاى روان اکثریّت این نسل لانه گزیده و آنها را براى حل و گشودن راز آفرینش انسان تحریک مى کند و در پیش خود مى گویند: خدایى که غنى و بى نیاز، نامحدود و نامتناهى است و به چیزى حتّى آفریدن موجودى نیاز ندارد، چرا انسان را آفریده و چه نیازى به خلقت او داشت؟
اگر گفته شود که در خلقت انسان هدفى در نظر گرفته نشده است، در این صورت باید گفت که آفرینش او لغو و بى هدف بوده است و ساحت پاک آفریدگار جهان از این نسبت پیراسته مى باشد و اگر تصوّر شود که خداوند او را براى هدف و مقصدى آفریده است، لازمه این سخن این است که آفریدگار جهان براى رفع نیازى دست به آفرینش او زده است در صورتى که خداوند از هر نوع احتیاج و نیاز مبّرا و منزّه مى باشد!
 
پاسخ
گشودن این راز و پاسخ اساسى و روشن به این سؤال در گرو بیان دو مطلب است که هر کدام نقش مهمّى در حلّ سؤال دارند:
1- در درجه نخست باید توجّه نمود که این سؤال وقتى به صورت یک عقده «لاینحل» در مى آید که دایره هستى را به جهان مادّه منحصر نموده و وجود هستى را در نظامات مادّى و پدیده هاى طبیعى محصور سازیم و مرگ را پایان زندگى بشر دانسته و عالمى به نام «رستاخیز» و سرایى به عنوان آخرت نپذیریم.
در این موقع این سؤال به صورت اشکال بغرنجى جلوه مى کند و انسان از خود سؤال مى کند: راز آفرینش انسان چیست؟
چرا انسان به این جهان گام مى نهد و پس از چند سال زندگى - آن هم غالباً توأم با مرارت و تلخى، شکست و ناکامى - طومار عمر او پیچیده مى گردد و پرونده زندگى او بسته مى شود «از کجا آمد و براى چه آمد!» و هدف از غوغاى زندگى چند روزه و فلسفه این زندگى موقّت چیست و چرا آدمیزاد به این جهان گام مى نهد! و پس از صرف مقدارى آب و غذا نفس هاى او به شماره مى افتد و قلب او از ضربان باز مى ایستد و زیر خروارها خاک مى رود و مى پوسد و به صورت خشت و گل در مى آید، تو گویى از اصل خبرى نبود و آدمیزادى گام به این پهنه ننهاده بود!
به راستى مکتب «ماتریالیسم» برابر این پرسش عاجز و ناتوان است، زیرا جهان هستى را در مادّه و پدیده هاى مادّى محصور ساخته است و به خداوند و جهان دیگر اعتقاد ندارد و در این صورت هرچه در چهار دیوارى جهان مادّه به گردش مى پردازد و هرچه در قیافه پدیده هاى مادّى خیره مى شود تا در این محیط براى آفرینش آنها مخصوصاً انسان هدفى جستجو کند، جز با حیرت و بهت و سرگردانى و احیاناً سلب و نفى، با چیزى روبه رو نمى گردد.
ولى کسانى که زندگى مادّى را براى انسان منزلى از منازل زندگى بشر مى دانند و به دنبال این جهان، به سراى دیگرى معتقد و عقیده مندند که این جهان مقدّمه جهان دیگر است و مرگ براى بشر پایان نیست، بلکه روزنه اى است به جهان دیگر و پلى است براى نیل به ابدیّت، در مکتب این افراد پاسخ به این سؤال سهل و آسان است و اگر هدف از آفرینش انسان را در سیماى او در این جهان نتوانستند بخوانند، حتماً باید هدف از خلقت او را در جهان دیگر و در زندگى ابدى او، جستجو بنمایند و بگویند که هدف از خلقت انسان در این جهان، آماده کردن او براى یک زندگى ابدى و جاودانى است که خود هدف و مطلوب نهایى مى باشد.
2-مطلب دیگرى که باید به آن توجّه نمود و در حقیقت پایه دوّمى براى حلّ سؤال محسوب مى شود این است:
هر انسان عاقل و خردمندى که کارى را انجام مى دهد، براى هدفى است که به آن نیاز دارد چون انسان موجودى است سراپا نیاز و احتیاج، طبعاً براى تکامل و رفع نیازمندى هاى خود دست به کار و فعّالیّت مى زند، مثلا غذا مى خورد، آب مى آشامد، لباس مى پوشد، تحصیل مى کند، براى این که گوشه اى از نیازمندى هاى مادّى و معنوى خود را بر طرف سازد.
حتّى کارهاى خیر و نیکى که انجام مى دهد، مثلا از درماندگان دستگیرى مى کند و در راه امور آموزش و پرورش فرزندان خود مبالغى خرج مى کند، بیمارستان بزرگى مى سازد، همگى به خاطر رفع نیازى است که از درون احساس مى کند و انگیزه او در اجراى این برنامه هاى عام المنفعه، یا نیل به پاداش هاى دنیوى و اخروى است که پیامبران آسمانى از آنها خبر داده اند و یا رفع درد و رنجى است که مشاهده منظره وضع رقّت بار مستمندان به او دست مى دهد و براى رفع این الم روحى و «آرامش وجدان» خود قسمتى از سرمایه خویش را در این راه به کار مى اندازد و یا هدف کسب نام و افتخار است که آن را مایه تکامل خود مى اندیشد.
کوتاه سخن این که: معمولا انسان هر کارى را انجام مى دهد به خاطر نفع خویش و یا به خاطر دفع زیانى است که در ترک این کار احساس مى کند و در همه این کارها سود و تکامل خود را جستجو مى کند تا آن جا که در کارهاى بشر کمتر موردى را مى توان یافت که فرد کارى را براى خودِ کار انجام دهد و در انجام آن، حتّى به صورت ناخود آگاه تکامل جسمى و معنوى خود را در نظر نگیرد.
البتّه طبیعى است از هر سو احتیاج و نیاز، انسان را فراگرفته است و ناچار است براى حفظ و تکامل خویش، کارهاى گوناگونى انجام دهد.(1)
اکنون که از انگیزه کارهاى انسان آگاه شدیم و روشن گردید که اعمال او به منظور هدفى انجام مى گیرد و نتیجه آن جز تکامل روحى و جسمى او چیز دیگرى نیست، لازم است که «هدف در کارهاى خدا» را مورد بررسى وتجزیه و تحلیل قرار دهیم:
درست است که ساحت پاک خداوند از کارهاى لغو و بیهوده دور و پیراسته است و او در تمام کارهاى خود هدف دارد و هر موجودى را به خاطر هدفى آفریده است، ولى باید دید هدف در افعال خدا چیست و چه معنایى دارد؟
این که مى گوییم آفریدگار جهان هر موجودى را براى هدفى آفریده است، نه به آن معنا است که درباره کارهاى بشر تصوّر نمودیم بلکه چگونگى هدف در کارهاى خدا با آنچه درباره انسان گفتیم، کاملا فرق دارد.
با تفاوت روشنى که میان خداوند و بشر است و این که او غنى و بى نیاز و انسان سراپا نیاز و احتیاج است، واضح مى شود که «هدف در افعال خداوند» معناى دیگرى دارد و درست نقطه مقابل تفسیرى است که براى افعال بشر گفته شد.
از آن جا که بشر محتاج و نیازمند است و حتّى یک لحظه هم نیاز او از خارج از ذاتش قطع نمى گردد بناچار باید براى زندگى تلاش کند و پیوسته در رفع نیازمندى ها و کمبودهاى خود بکوشد و در تکامل معنوى و مادّى خود فعّالیّت نماید.
ولى از آن جا که خداوند وجودى نامحدود و نامتناهى است، فقر و نیاز در ذات پاک او تصوّر ندارد، زیرا کمالى نیست که او دارا نباشد. در این صورت هدف در کارهاى او باید «رسانیدن نفع به دیگرى» باشد.
به عبارت روشنتر: خداوند وجودى است از هر نظر بى پایان و کامل و هیچ گونه احتیاج و نیازى در ذات او راه ندارد و از طرفى مى دانیم که کارهاى او بر طبق مصالح و حکمت است و ساحت او از کار لغو پیراسته مى باشد، در این صورت نتیجه مى گیریم: منظور او از آفرینش انسان، رفع نیاز از خود نبوده و نتیجه خلقت بطور مسلّم به خود انسان باز مى گردد; هدف این است که او را به کمال شایسته خود برساند بدون این که رسانیدن انسان به عالى ترین درجات تکامل نتیجه اى براى ذات پاک او داشته باشد.

 

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:26 |

افرینش انسان (2)
آفرینش بشر ضمن مراحل بلند مدت:
 ما لَكم لا تَرجُونَ لِلّهِ وَ فاراً- وَ قَد خَلََقَكُم اطواراً (نوح13-14 )
« مشکل شما کدام است که به خدا شکوهمندانه نگاه نمی کنيد در حاليکه شما را طی  دوره های بلند مدت آفريد».
آيه نقـل قول از گفتارهای نوح به قوم خود است. وی چند هزار سال پيش از ميلاد به مردم خود گفته بوده که انسان ضمن مراحل بلند مدت «انسان» شده، ولی مردم طبق معمول بـوی می خنديده اند و از جمله بوی می گفته اند: تو حالت خوب نيست. (اطوار از جمله جمع « طـَور» است به معنی: يک گام، يک مرحله، يک حالـت از گامها و مراحل و حالات شئ).
منظور آيه از " روآوردن با وقار و شکوهمندانه به خدا" بخاطر آفرينش انسان در دوره های طولانی، اين بوده که از آنجا که انسان در دراز مدت آفريده شده مانند هر چيز دست ساز وقـت گيرِ ديگر ارزشمند و نفيس است، و خالق آن نيز ارزشمندتر. بنابر اين انسان بايد با وقار و شکوه به آفـريدگار شکوهـمـند خود روبياورد.

آدم:
 وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إلا إِبْليسَ لَمْ يَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ (اعراف 11)
« ما شما را آفريديم، مدت درازی بعد رفته رفته به شما رنگ و رو (رنگ و روی بشری) داديم، و مدت درازی بعد به فرشتگان گـفـتيم: به آدم تن بدهيد (تسليم وی شويد). همه تسليم شدند بجز ابليس که با تسليم شوندگان نبود».
نکات آيـه:
1ـــ انسان مدت درازی پس از آفريده شدن رفته رفته رنگ و روی انسانی داده شده:
 مدت درازی پس از آفريده شدن رفـتـه رفـتـه رنگ و روی انسانی بخود گرفتن، به اين معنی است که انسان پيش از اينکه شکل و شمايل انسانی بخود بگيرد در شکل و شـمـايل ديگری از حيات و زندگی وجود داشته است. يعنی از انسان موجود ديگری به انسان تبديل شده است. فعلاً نزديک ترين حيوان به انسان ميمون است که انسان می تواند تکامل يافـته آن باشد.
2ـــ مدت درازی پس از رنگ و روی انسانی گرفتنِ انسان، ملائکه به آدم تن داده اند:
آدم يعنی چه و آدم مورد نظر آيه کدام است؟
واژه «آدم» در اصل اَءْدَمْ است. وقتی دوتا همزه بترتيب مفـتوح و ساکن کنار هم قرار بگيرند، در هم ادغام شده و به «آ» تبديل می شوند. به اين ترتيب واژه اَءْدَمْ به آدم تبديل شده. اَءَْدَمْ بر وزن اَفْعَـلْ صفت تفضيلی است. به معنی: چيزيکه بهـتـر يا بيشتر می تواند ميان دو يا چند مـتـضـاد، ناهـمـاهـنگ، ناسازگار، ناهمخوان و غيره برود و آنها را هماهنگ، سازگار، همخوان، و منطـبـق و غيره بکند.
برای آشنائی بيشتر با واژه آدم برخی از واژه های هم خانواده آنرا می بينيم:
«به ميانجی اَدْمَهْ هـم گفـته شده (چون ميان دو چيز می رود و مسائل آنها را حل می کند) ــــ به نمک، زرد چـوبـه، فـلـفـل، سرکه و مواردی از اين قـبـيل اُدْمْ هـم گـفــته شـده، و بـه ادويه جات روی هم رفـته اَدْمْ و اِدام هم گفـته شده (چون ميان دو يا چـنـد چـيز مختـلـف و ناهـمـگون ميروند و نوعی هـماهـنگی و يگانگی مـيان آنها ايجاد می کنند) ــــ به چربی اِدامْ هم گـفـتـه شـده (چون اصطکاک و تـضـاد ميان دو چيز را رند می کند) ـــــ و به واشـر چـرمی اَدْمْ هـم گفـته شده (چون هـماهـنگـی و انـطـباق بيشتر و بهتری را ميان دو يا چند چيز نا منطبق ايجاد می کند).
با توجه به معنی واژه «آدم» که به معنی: چـيـزی اسـت کـه بـهـتـر يـا بيشتر می تواند ميان دو يا چند متضاد، ناهماهنگ، ناسازگار، ناهمخوان و غيره برود و آنها را هماهنگ، سازگار، همخوان، و منطبق و غيره بکند، وقتی انسان انـديـشــمـنـد شـده و توانسته بهتر و بيشتر از موجودات ديگر مسائل خود را حل بکـند، خداوند وی را آدم ناميده است.
(جمع آن اوادِم است. اَوادِم بر وزن اَفاعِل است. اين وزن برای جمع بستنِ وزنِ اَفْعَل است. در ابتدا گـفـتيم کـه آدم در اصل اَءْدَمْ بر وزن اَفـْعَـل است).
آدم در آيه نام نوعی انسان است، (يعنی به معنی «انسان» است نه نام يک نـفـر). در جـاهای ديگـر نـيـز واژه «آدم» بـه معنی انسان بکار گرفـته شـده. مثلاً داستان آدم در سـوره ص آيه 71 ببعد و در سـوره حجر در آيه 26 ببعد تکرار شده و در آنجا بجای واژه « آدم» واژه «بشر» آمده. و داستان مطرح شده در سوره ص نيز در سوره سجده تکرار شده و در آنجا بجای واژه «بشر» واژه «انسان» آمده است.
به اين ترتيب وقتی حيوان رنگ و روی انسانی بخود می گيرد و انديشمند می شود و می تواند ميان اشياء و مسائل برود و آنها را نسبت به سائر موجودات بهتر و بيشتر حل کند، آدم ناميده شده است.

داستان آدم در قرآن:

نکته عجیب این است که در قرآن کریم قضیه و داستان آدم ابوالبشر آمده‏ ولی به عنوان یک تعلیم دیگری نه به عنوان شهادت بر توحید و اینکه به‏ دلیل اینکه زندگی بشر به آنصورت آغاز شده پس به خدائی خدا اعتراف کنید .

البته قرآن کریم خلقت آدم را به کیفیت خاصی بیان فرموده که کم و بیش‏ می‏دانیم و نظریه‏های علم الحیات هم به فرض اینکه به حد تحقیق رسیده‏ باشد و قانون اشتقاق انواع مسلم باشد ، دلیلی در دست نیست که امکان اینکه یک انقلاب دفعی پیش آید و یک جهش عظیم رخ دهد و در مدت کمی‏ یک توده خاک به یک انسان سوی معتدل تبدیل شود ، یعنی مراحلی که باید در طول قرنها و نسلها فراهم شود در تحت یک شرایط دیگر با سرعت فراهم‏ گردد ، و حتی خلاف سنن جاریه تکوین حیات هم نیست .

در سنن تکوین ، با اختلاف‏ شرایط و احوال ، سرعت و بطئ یک حرکت تغییر می‏کند ، همان طوری که مانعی‏ نیست ، برعکس ، حرکتی را کندتر کنند نظیر آنکه در شرایط معینی دوره‏ کودکی و جوانی و پیری را طولانی‏تر کنند و خیلی هم طولانی‏تر کنند .

به هر حال ، مقصود توضیح این روش تعلیماتی قرآن بود که در مسأله توحید به موضوع آغاز حیات متمسک نشده و نگفته به دلیل اینکه حیات و زندگی‏ آغازی و شروعی دارد خواه آنکه از یک سلول آغاز شده باشد یا از یک موجود چند میلیون سلولی به این دلیل خدا را بشناسید .
داستان آدم ابوالبشر را هم به منظور دیگری بیان‏ کرده . منظور از آن داستان تعلیمات دیگری است و شاید کمتر داستانی است‏ که مانند داستان آدم پر نکته باشد.

این داستان برای بیان بالا بردن مقام انسان و اینکه انسان اگر به مرتبه تعلیم اسماء الهی برسد از فرشتگان بالاتر است ، فرشتگان در پیشگاه چنین فردی خضوع می‏کنند و سجده می‏آورند ، برای تنبیه به‏ دشمنی شیطان و آگاه کردن بشر که به وسوسه‏های درونی خود توجه داشته باشد که او را از راه به در نبرد ، برای تکبر آمده که یک تکبر شیطان را از قرب الهی بیرون راند ، برای تنبیه به خطرات طمع و سقوطی که انسان از درجات عالی به واسطه تخلف اوامر الهی می‏کند آمده ، برای اشعار به مقام‏ عالی و استعداد بزرگترین مقامی که انسان دارد آمده و آن مقام خلافت الهی‏ است ، و بالاخره به یک سلسله تعلیمات اخلاقی و عرفانی در آن قضیه اشاره‏ شده :

وإذ قال ربک للملائکةإنی جاعل فی الارض خلیفه قالوا أتجعل فیها من‏ یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال‏إنی أعلم ما لا تعلمون و علّم آدم اسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکة فقال أنبئونی‏ بأسماء هؤلاءإن کنتم صادقین قالوا سبحانک لا علم لناإلا ما علمتناإنک‏ أنت العلیم الحکیم قال یا آدم أنبئهم بأسمائهم فلما أنباهم بأسمائهم‏ قال ألم أقل لکم‏إنی أعلم غیب السموات و الارض و أعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون ) بقره ، 30 -  33 (

یعنی آن زمان که پروردگار توبه فرشتگان گفت من در زمین جانشین قرار خواهم داد ، گفتند آیا می‏خواهی مخلوقی در زمین قرار دهی که فساد و خونریزی می‏کند و حال آنکه ما ترا تسبیح و حمد و تقدیس می‏کنیم ؟

خداوند گفت : من‏ چیزی می‏دانم که شما نمی دانید .

سپس تمام نامها را به آدم یاد داد ، بعد آنان‏ را بر فرشتگان عرضه داشت و گفت :
اگر راست می‏گویید به من بگویید نام‏ اینها چیست ؟

گفتند : ما جز آنچه تو به ما آموخته‏ای نمی دانیم ، البته تویی‏ دانا و حکیم .

گفت : ای آدم ! تو نامهای آنها را به اینها بگو .

چون آدم‏ نامهای آنها را گفت ، خداوند گفت : من به شما نگفتم که من از نهان و سرّ آسمان و زمین آگاهم ؟ آنچه شما ظاهر سازید و آنچه پنهان دارید همه را می‏دانم .

ملائکه يعنی چه و چگونه به آدم تن داده اند؟
واژه «مَـلائِـکِـه» جمع مَـلـَکْ است (از مصادر مَـلـْکْ ـ اَلـَکْ و لَـئْک) به مـعـنی: پـيـام رسـانـنـده، واسط، کسی يا چيزيکه بنمايندگی از کسی کاری را انجام می دهد، گمارده، و مـفـاهـيـمـی از اين قـبـيل است. در قـرآن از جـمـلـه به قـوانين طبيعت (مانند نيروی جاذبه) و نـيـروهـا و مـوجوداتی که از طرف خداوند مأموريت می گيرند اطلاق می شـود. از آنـجـا کـه آنـهـا انـديـشـمـنـد و خـلاق نيسـتند و با اراده خود کار نمی کـنند، پائين تر از انسانِ انديشمند، خلاق و با اراده قـرار می گـيرند و انسان بر آنها برتری دارد يا بر آنها متسلط می شود. مثلاً انسان بر نيروی جاذبه غلبه ميکند و زمين را ترک می کند.
خدا در قرآن می فرماید: « و علم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكه فقال انبئوي باسماء هولاء ان كنتم صادقين»و خداوند به آدم همه نام‌ها را آموخت و آن‌گاه آنها را براي فرشتگان عرضه كرد و فرمود:مرا از نام‌هاي اينها خبر دهيد.
از این آیه به خوبي بدست مي‌آيد كه ملاك شايستگي آدم براي خلافت خدا آگاهي از همة اسماء است كه اين مطلب در آية 33 سورة بقره نيز تاييد مي‌شود در آيات شريف قرآن صريحاً بيان شده كه مقصود از اين اسماء نام‌هاي چه موجوداتي است در روايات نيز با دو دسته مواجهه كه يك دسته نام موجودات و دسته ديگر نام‌هاي چهارده معصوم را مطرح كرده است ولي مقتضاي خلافت تكويني آدم و تاكيد قرآن بر اين كه خداوند همه نام‌ها را به آدم آموخت آن است كه مقصود هم نام‌هاي موجودات و واسطه‌هاي فيض خدا و هم اسماء خداوند باشد و از هيچ امري فروگذار نشده باشد .
آگاهي آدم از اسماء مخلوقات اشراف بر قلمرو جانشيني و خلافت خدا را در اختيار او قرار مي‌دهد و آگاهي از اسماء خداوند توانمندي مظهر اسماء خدا شدن يعني ولايت تكويني را به او اعطا مي‌كند و دانستن اسماء وساط فيض شيوة تصرف در قلمرو خلافت را به او مي‌نماياند و با اين بيان ناسازگاري ظاهري بين دو دسته رواياتي كه بدان‌ها اشاره شده از بين مي‌رود.
نكته شايان توجه آن است كه مقصود از اسماء اسم به مفهوم قراردادي آن كه از مصنوعات بشر نيست چنان كه تعليم آن هم به معناي انباشته شدن ذهن از اين الفاظ و كلمات نيست زيرا دانستن اين نامها به طريق ياد شده به هيچ وجه نمي‌تواند ملاك شايستگي خلافت از خدا باشد و در خلافت تكويني نقش داشته باشد و اگر مقصود ،یاد گرفتن نامهای اعتباری به صورت علم حصولی بود ، فرشتگان نیز با خبر دادن آدم ، از آنها آگاه و شایسته خلافت می شدند،بلکه مقصود پی بردن به اسماء خداوند است که با قدرت بر تصرف تکوینی و برتری وجودی آدم است.

تغيير متناسب با محيط طبيعی:
 قُل هُوَ الَّذي ذُرَآَكُم فِي الارض (ملك 24)
« به آنها بگو: خداست که شماها را بنابر وضعيت سرزمين ها آفـريد».
واژه « ذرء» به معنی: درست کردن اختراعی است.« فـی» در آيه سببی است. و «ارض» در آيه به معنی «سرزمين و طبيعت» است که از معانی آنست.
آيه روی هم رفـته به اين معنی است که انـسـان در ابتدا يک گونه بـوده، پـس از پخـش شـدن در سرزمـينهای مختلـف بنابر وضعيت طبيعتی که در آن زندگی می کرده تغـيـيـرات فـيـزيکی داده شده است.

انسان نخستين:
 هَل اَتي عَلي الاِنسان حينٌ مِنَ الذَّهرِ لَم يَكُن شَيئاً مَذكُوراً (انسان 1)
«روزگاری از زمان بر انسان گذشته که چيز قابل بيانی نبوده است»!
واژه انسان نام سیاسی ــ اجتماعی ــ فرهنگی و اخلاقی انسان است. بنابر این آیه انسان از زمانی که موجودی سیاسی ــ اجتماعی ــ فرهنگی و اخلاقی شده زمان بسیار زیادی میگذرد. خیلی بیش از آنچه از آثار هنری و فرهنگی پیدا شده تخمین زده می شود.
بر اساس اسکلتهائی که تـا کـنـون پـيدا شده عمر بشر به چند ميليون سال میرسد. بنابر آیه مزبور بشر می بایست خیلی بیش از آنچه تخمین زده می شود انسان شده باشد. هر چند با کمی تفاوت با حیوانات مانند آنها زندگی طبیعی داشته بوده است، یعنی در غارهـا و جنگـلـهـا زندگی ميکرده و خوراک وی گياهان، مـيوه ها و حيـوانات بوده باشد. چیزی که می توان از آیه فهمید عمر انسان می بایست صدها هزار سال باشد.

 

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:26 |

افرینش انسان (1)
تـئـوريـهـای محل پيدايش حيات اوليه:
در رابطه با پيدايش حيات اوليه امروزه سه تا نظريه وجود دارد: يکی می گويد حـيات در جو آغاز شده، ديگری شده می گويد در اعماق اقـيانوسها، و سومی می گويد حيات اوليه از فضا آمده است.
1ـــ  نظريه اول که می گويد حيات در ابتدا در اتمسفر آغاز شده می گويد: بافتهای اصلی حيات در انتهای بالای اتمسفر شکل گرفته که متشکل از گازهای غـير ارگانيک بوده است. وضعـيت بد هوائی (طوفان، برق،...) و فعاليتهای آتش فشانی و تشعشعات خورشيدی، گازهائی مانند متان و هيدروژن را و امونياک را به مولکـولهای ارگانيکی (آلی) تبديل نموده و بافـتهای آن را پايه گذاری کرده است.
2ـــ  نظريه دوم که محل تولـد حيات اوليه را در جائی در چشمه های در اعماق آب می داند می گويد: ماده ارگانيکی اوليه در محيطی غنی از لحاظ غـذائـی در چند کـيلومتر در زير سطح آب آغاز شده است. در زير چشمه های آبی ستونهای آبی قوی ای وجود داشته که با فشار بيرون می زده و مواد معدنـی را با خود بيرون می داده، و گرمای لازم برای ايجاد حيات نيز را ايجاد می کرده بوده است.
3ـــ  نظريه سوم که می گويد:حيات اوليه در فضا شکل گرفته می گويد: بافتهای اصلی حيات در زمين  پيدا و آغاز نشده، بلکه از فضای دور دست آمده. ماده ارگانيک که روی خاکستر (يا غـبار) بين سيارات نشسته بوده به اتمسفر وارد شده و بزمين افتاده. و يا شايد ستاره ای از ستاره های  دنباله دار ماده ارگانيسمی اوليه را از فضا با خود به زمين رسانده باشد.

محل پيدايش حيات در قرآن:
قل سيروا فِي الاًرض فانظُروُا كَيفَ بَداً الخَلقَ ثُم الله يُنشِيُ النَشاة الاخِرَةِ (عنكبوت 20)
« به آنها بگو : برويد در زمين  و ببينيد خدا چگـونه حيات را آغاز کرد. به همان سادگی نيز در مرتبه عاليتری حيات آخرت را ايجاد خواهد نمود»!
نکات آيه:
1ـــ حيات در زمين آغاز شده:
عناصر لازم برای ايجاد بافتهای اصلی حيات اوليه روی زمين در مردابهای آتشفـشانی و موارد مشابه آن وجود داشته است. هر چند تحولات جوی نیز در آن نقش داشته بوده باشد.
2ـــ آغاز حيات قابل شناخت است:
انسان فعلا بافتها و عناصر اصلی ساده ترين شکل حيات را شناخته است.
آيه در پاسخ به کسانی است که می گويند روز قـيامت زنده نخواهند شد. قرآن در پاسخ به آنها از آنها می خواهد که بروند و ببينند که حيات چگونه آغاز شـده، (1400 سال پيش گفته "برويد ببينيد حيات چگونه آغاز شده")!. و همانگونه که فعلاً  آنرا ايجاد نموده، به همان سادگی نيز آنرا در آخرت ايجاد خواهد نمود.
(حرف ثـُـمَّ در آيه برای بيان "رتبه، رده، و مدار بالاتر و عالـيـتـر" است که از معانی آنست).


حـيـات اولـيـه:
 وَ هُوَ الَذي خَلقَ مِنَ المآءِ بَشرَاً فَجَعََْلَهُ وَ صِهراً (فرقان 54 ) 
«و اين خدا بود که موجود بی ريش و پشمی را در آب آفريد، مدت کوتاهی بعد خلقـت آنرا نـَسَبی (يعنی: از خود آن) و از طريق جفت گيری قرار داد».
« بَـشَـر» در آيه به مـعـنی: موجود بی مو و ريش و پشم و پولک است که از جمله معانی آن است. ( و به انسان به اعتبار «بی ريش و پشم» بودن وی نسبت به ساير مـوجودات بَـشَـر اطلاق شـده است). بَـشَـر در آيه به معـنی: « لخت» نيز می تواند باشد که از معانی آن است.
«صَـهْـر» در اصل به معنی: گداخـتن و ذوب نمودن و پيوند خوردن است. در وزنهای ديگر به معنی: داماد شدن و پيوند محرميت خوردن با کسی و مفاهيمی در اين زمينه بکار رفـته است. و صِـهْـرْ به معنی: گداختگی ـــ داماد ــ شوهر خواهر ـــ پيوند محرميت، پيوند زناشوئی و مفاهيمی از اين قبيل است. و در آيه به معنی: جفـت گيری و آميزش دو جنس مخالف بکار گرفته شده که از معانی آن است.
مِـنْ به معنی «در» است که از معانی آن است. مانند: اذا نـودی لـلصّلاة مِـنْ يوم الجمعه (جمعه 9) که «مِـنْ» در آيه به معنی « فی يوم الجمعه» است.
نکات آيه:
 1ـــ اولين موجود زنده موجود بی ريش و پشم (لخت) بوده است. پس از مدت کوتاهی از آفرينش آن، آفرينش آن بطور نَسَبی (يعنی: از طريق تکثير يابی خود آن) و از طريق جفت گيری صورت گرفته:
بر اساس شناختی که امروز انسان از حيات دارد، ابـتـدائی تـريـن شکـل حـيات يک مـولکول لخت بـوده است. ابتدا خود را تکثير می کرده و بعد به دو جفت نر و ماده تکامل پيدا کرده و جفـت گيری صـورت گـرفـتـه است. چـيـزی که انسان به آن رسيده چيزی بهتر و بيشتر از آنچه آيه توصيف کرده و گفـته در برندارد.
 2ـــ هنوز هم حيات به شکل تکثير موجود زنده وجود دارد:
فـعـل جَـعْــل به معنی « قرار دادن» بر اسـتمـرار دلالت دارد. وقتی آيه می گويد: آفرينش آن موجود اوليه را بطور نـَسَـبی و صهری « قرار داد»، به اين معنی است که "هر دو حالت (نـَسَـبی و صهری) همچنان ادامه دارد". يعنی امروزه "تکثير شدن" نيز مانند "جفـت گيری کردن" وجود دارد.
امروزه نيز تک ياختگان نخستين همچنان به توليد مثل از طريق تقسيم شدن ادامه می دهند. يک ارگانيسم ساده تک سلولی مثل آميب خود را به دو قسمت تقسيم ميکند.

در آمدن جانـوران از آب:
 وَ اللهُ خَلَقََ كُلِّ دابَّةٍ مِن ماءٍ فَمِنهُم مَن يَمشي عَلي بَطنِهِ وَ مَنهُم مَن يَمشي عَلي رِجلُين وَ مِنهُم مَن يَمشي عَلي اَربَع، يَخلُقُ اللهُ ماْ يَشاءُ (نور 45)
«خدا هر جانوری را (يعنی: همه جانـوران را) در آب آفريد. بنابر اين آن که رویِ شـکـم خـود راه می رود از آنهاست (از آنها آمده)، و آنکه روی دوپا راه می رود از آنهاست (از آنها آمده)، و آنکه روی چهار پا راه می رود از آنهاست (از آنها آمده). خدا هر چه را بخواهد می آفريند».
(وقـتی واژه «کُـلّ» بر سر واژه نکره بيايـد بر تماميت نوع آن دلالت می کند. مانند: نـَظـّـفـتُ کُـلّ بـيتٍ = هر خانه ای را تميز کردم، (که به معنی: "همه خانه ها را تميز کردم" می باشد). بنابر اين قـاعـده عـبارتِ «کُـلّ دابّـةٍ = هر جانوری» به معنی «هـمه جانوران» است. و مِـنْ  در «مِـن ماء» به معنی «در» است که از معانی آن است. مانند: « إِذَا نُودِیَ لِلصَّلَاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ ... = هرگاه در روز جمعه برای نماز فراخوان داده شد، بـيدرنگ برای پرستش خداوند بشتابيد»، که «مِــنْ يَـوم الجمعة» به معنی: فـی يَـوم الجمعة اسـت. و مِـنْ  در «فـَمِـنـْهُـم» و در «مِـنـْهُـم» ها برای تبعـيض است، (يعنی: برای جداسازی است. به این معنی که واژه «مِـن» نیز به سهم خود معنیِ جدا شدنِ "آنـکـه روی شکم راه می رود و آنکه روی دوپا راه می رود و آنکه روی چهار پا راه می رود" از حيوانات دريائی، را به جمله می دهد).
نکـات آيـه:
 1ــ همه جانوران در آب آفريده شده اند. آنهائی که روی شـکـم يـا روی دو پـا يـا روی چهار پـا راه می روند (يعنی در خشکی زندگی می کنند) از جانوران دريائی آمده اند:
ابتدا موجودات دوزيست از آب در آمده اند و طی ميليونها سال زندگی روی خشکی رفـته رفـته تکامل پيدا کرده اند و جانوران تنوع يافته اند.
قرآن در زمان محمد از طرف کسانيکه خود را روشنفکر می پنداشته اند خرافات و افـسانه هـای پيشينيان خوانده می شده است. ولی امروزه همين چيزهای خرافاتی آنروز، از خوراک های دست اول محافل علمی و روشنفکری است.
 2ـــ فعل يَخْـلُقُ به معنی می آفريند در وزن مضارع است:
مضارع بـودن فـعـل يَـخـْـلُـق  به ايـن معـنی است که خدا همچنان موجودات جديدی را می آفريند. برخی می گويند تکامل بيولوژيکی تمام شده و نژادها و تيره های جديد ديگری بوجود نمی آيند. ولی اين صرفاً يک نظريه است و هيچ دليل علمی در اين رابطه وجود ندارد. از طرفی انسان پيوسته موجودات جديدی را در درياها، جنگـلها و بيابانها پيدا می کند. چند صد سال پيش انسان تعداد انواع موجودات را چند هزار اعلام کرده بود. امروزه بيش از يک ميليون و هـفـت صد هزار نوع را می شناسد.


آفـريـنـش انـسـان:
وَ لَقَد خَلَقنَا الاِنسانَ مِن صَلصالٍ مِن حَمَآٍ مَسنُونِ (حجر 26)
« و ما انسان را "از خاک کوره در گل و لایِ سياهِ بد بویِ تعـفـن گرفته" آفريديم».
يکی از مباحث مبحث مجاز در زبان عربی "گـفـتـن نـتـيجه کار بجای خود کار" است. مانند:
ـــ نان می پزم. بجای خمير می پزم.
ـــ جام شـفـا نوشيدم. بجای جـام دوا نوشيدم.
ـــ سيب کاشتم. بجای درخت سيب يا تخم آنرا کاشتم.
ــــ ساعت 12 پرواز می کنم. بجای هواپيما پرواز می کند.
آيه مزبور نيز مانند جملات مزبور در چهارچوب مبحث مجاز گفـته شده. يعنی "آفرينش انسان" در آيه به معنی آفرينش خود انسان نيست. بلکه آفرينش چيز ديگری است که قرار بوده نتيجه آن آفرينش انسان بشود. پيش از اين نيز در آيه 20 عنکبوت ديديم که قرآن گفـت: برويد در زمين و ببينيد خدا حيات را چگونه آغاز کرد( قـُلْ سـيروُا فِی الاَرْضِ فـَانـْظـُروُا کَـيْـفَ بَـدَاَ الـْخـَلـْقَ).  و در آيه 54 فـرقان ديديم که خدا "موجود بی ريش و پشمی"  را در آب آفريد (خـَلـَقَ مِـنَ الْـماءِ بَـشَراً).
و در اين آيه، محل آغاز حيات و مواد آنرا را گفـته، که  از "خاک کوره (خاک آتشفشانی) و در مرداب و گِـل و لای لجن متعـفـن" بوده است. (يعنی چنين حياتی تکامل يافـته و راه به پيدايش انسان برده است).
و در سوره سجده آیات 7 تا 9 نیز چنین می خوانیم:
« الَّذِی أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الانـْسَانِ مِنْ طِينٍ ـــ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ مَاءٍ مَهِينٍ ــ ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالافْئِدَةَ قَلِيلاً مَا تَشْكُرُونَ ».
« آن خدائی که آفرینش هر چیزی را بهتر نمود و آفرینش انسان را در گِـل آغاز نمود ـــ مدت درازی بعد نسل وی را از چکیده ای از آب بی ارزشی قرار داد ــ مدت درازی بعد او را راست (قامت) نمود و از روح خود در او دمید. همینطور شنوائی و بینائیها و احساسات (اعصاب) برای شما درست کرد. افراد کمی از شما سپاسگذار هستند».
در این آیات می بینیم که انسان راست قامت کرده شده (یعنی در آغاز آفرینش خود راست قامت نبوده)، و پیش از راست قامت شدن نیز از طریق نطفه تولید مثل داشته، و راست قامت شدن وی نیز مدت زمان درازی پس از تولید مثل وی از طریق نطفه صورت گرفته، (چنانکه حرف ثـُمّ که برای بیان فاصله زمانی و زمان بلند مدت است بر آن دلالت دارد). دمیده شدن روح خدائی در وی بمعنی: دادن کارکرد و عملکرد خدائی به وی است. یعنی اندیشمند نمودن وی. (واژه روح از جمله به معنی : حرکت و کارکرد و عملکرد است).

انسانها همه از یک پدر و مادرند :
 يَا آَيُّهَا النّاسُ إنّا خَلَقْنَاكُم مَّن دُكَرٍ وَ اُنثَي وَ جَعَلْنَاكُم شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إنَّ أَكّرَمَكُمّْ عِندَ اللهَ عَليمٌ خَبيرٌ (حجرات 13)
« مردم! ما همه شماها را از يک نر و يک ماده آفريديم، و شماها را تيره بندی کـرده و افـراد هم تيره را کمی با هم تفاوت داديم تا بتوانيد همديگر را تشخيص بدهـيد. فـرد ارزشـمـند تر شما پيش خدا کسی از شماست که نيکوکارتر باشد».
نکته آيه: همه تيرها از يک زن و مرد آفريده شده اند. تيره بندی انسانها بعـدها صورت گرفته و ميان افراد هر تيره تفاوت داده شده تا افراد بتوانند همديگر را تميز و تشخيص بدهند.
در رابطه با پيدايش و تکـامل انسانها امروزه دو تا تئوری وجود دارد. يکی می گويد همه انـسانها از يک پـدر و مـادر بوجود آمده اند، و ديگری می گويد: تيره های مختـلف انسانی از ميمونهای مختـلـف ريشه گرفته اند. قـرآن نظـريه اولی را تأيـيد می کند. و اين نظريه نيز نظريه غالـب است.
آیه پاسخ به مشرکین بوده است که برای هر چیزی از جمله نژادهای مختلف انسانی خدایان متعددی را مطرح می کردند.

در قرآن آیاتی دلالت زیادی بر این مدعا دارد که انسانها همگی از نسل یک پدر و مادر خاص هستند.

دسته اول آیاتی که انسانها را به عنوان فرزند آدم مورد خطاب قرار داده است:

یا بَنی آدَمَ خُذُوا زینَتَکُم عِندَکُلّ مَسجِد اعراف/31

وَ لَقَد کَرّمنا بَنی‌ آدَم اسراء/70

دسته دوم آیاتی که محتوای آنها تصریح بر نشأت گرفتن انسانها از اصل و ریشه‌ای واحد یعنی انسانی مشخص است:

یا بَنی آدَمَ لا یَفتِنَنّکُمُ الشَیطانُ کَما اَخرَجَ اَبَوَبکُم مِنَ الجَنّه اعراف/27

دست سوم شامل آیاتی است که تفاوت میان نحوة خلقت نخستین انسان و ادامه نبیل او را بیان می‌کند:

وَ بَدَاَ خَلَقَ الاِنسانَ مِن طین ثمّ جَعَلَ نَسلَهُ مِن سُلالَهٍ مِن ماءٍ مَهینِ(سجده 7)

این آیه شریفه انسانها را از نسل انسان خاصی دانسته که خلقت او از «نطفه» نبوده است بلکه از «گل» بوده و از این جهت در مقایسه با نحوة خلقت نسل و ذریه‌اش یک استثناء تلقی می‌شود.

اشاره به اینکه انسان از خاک و گل خلق شده همانطور که می‌تواند اشاره به خارق‌العاده و استثنایی بودن او داشته باشد، ممکن است دلالت بر این نکته داشته باشد که مبدا و منشا نخستین تطورات و تحولاتی که در نهایت منجر به پیدایش این موجود زنده شده، خاک بوده است.


نتایج حاصل از آیات خلقت انسان :

نتایجی که از آیات قرآن کریم در باب خلقت انسان , نحوه آفرینش و ابعاد وجودی او می توان استنباط کرد به شرح زیراست :

1- موجوداتی که انسان نامیده می شوند دارای اصل و ریشه مشترکی هستند واز یک مرد و زن بوجود آمده اند.

2- این پدر و مادر خاص که نخستین انسانها هستند واز یک مرد و زن بوجود آمده اند.

3- انسان علاوه بر بعد جسمانی دارای گوهر غیر مادی نفس یا روح است.

4- حیات نفوس و ارواح انسانی مقدم بر جسم نیست و با حیات جسمانی آغاز می شود.

5- حقیقت انسان و انسانیت او به روح اوست نه جسم فناپذیر او (اصالت روح)

 

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:24 |

رضایت الله
تازه ایمان آورده ای از پدر ارشد نیستروس در صومعهء ستا پرسید:
کارهائی که برای خوشایند خدا باید بکنم چیست؟
پدر جواب داد:
ابراهیم غریبه ها را پذیرفت و خدا شادمان بود. الیاس غریبه ها را دوست نمی داشت و خدا شادمان بود. داود به آنچه انجام داده بود مغرور بود و خدا خشنود بود. مامور رومی در برابر محراب از آنچه انجام داده بود شرمگین بود و خدا خشنود بود. یحیای تعمید دهنده به صحرا رفت و خدا خشنود بود. یونس به شهر بزرگ نینوا رفت وخدا خشنود بود.
از روحت بپرس که چه می خواهد بکند. وقتی که روحت با رویاهایت در توافق باشد خداوند خشنود می شود.

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:15 |

زندگی
حرمت واعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه خویش با دیگران مشکن ، که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه و آرمان های خویش را به مقیاس معیار های دیگران بنیاد مکن ، تنها تو می دانی که بهترین در زندگانیت چگونه معنا می شود . از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر ، بر آنها چنگ درانداز آن چنان که بر زندگانی خویش که بی حضور آنان زندگی مفهوم خود را از دست می دهد . با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی های فرداهای نیامده زندگی را مگذار از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود . آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای . عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود و هرگاه آن را تنگ در مشت گیری آسان تر از کف برود ، پروازش ده که پایدار بماند . رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید زندگی را آهنگی نباشد . از روزهایت شتابان گذر مکن که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه سرآغاز خویش که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی . همه چیز در آن لحظه به پایان می رسد که قدم های تو باز ایستد . زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در گامش ترنم خوش لحظه ها جاری است .

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:12 |

زندگی محبتی الهی

مردم زندگی را امری بدیهی می شمارند از این رو در آنان هیچ احساس شکرگزاری وجود ندارد و بدون شکرگزاری ، هیچ رشدی وجود نخواهد داشت . بدون شکرگزاری ، هیچ دین و عبادتی وجود نخواهد داشت . آغاز و انجام دین شکرگزاری است . سفری است از شکرگزاری به شکرگزاری . در آغاز یک بذر است ، در پایان تبدیل به گل می شود .
اما اساسی ترین اصل این است که نباید زندگی را بدیهی فرض کرد . ما زندگی را خود به دست نیاورده ایم . بلکه زندگی یک موهبت است . این اصل بسیار ساده و آشکار است . شاید به خاطر ساده و بدیهی بودن این اصل است که مردم آن را از یاد برده اند .
دین با این باور که خدا وجود دارد آغاز نمی شود ، آغازگر دین  آگاه شدن از این است که زندگی یک موهبت است . ما نمی دانیم که این موهبت از جانب کیست(این را باید جستجو کرد ) اما یک چیز مسلم است : زندگی یک موهبت است . نیرویی ناشناخته و اسرارآمیز ، این هدیه را به ما داده . آنگاه که این احساس در تو تبلور یابد ، جستجوی خدا آغاز می شود . و خدا از تیررس شکرگزاری چندان دور نیست ...

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:11 |

خداوندا
خدایم !
 به تو عشق مي ورزم. تو را بیش از هر چیز دیگری در این دنیا ٬ دوست مي دارم.
چنان به تو عشق مي ورزم كه  سرمست و بي خود مي شوم.
خدايم!
مرا عشق پاك و خلوص و عبوديت عطا كن.
متبركم كن تا دنيا با تمامي غم ها و خوشي هايش ، زشتي ها و زيبا يي هايش،مرا نفريبد.
خدايم!
خانه قلب من كوچك است،آن را چنان فراخ كن که پذیرای تو باشد .
خانه قلبم ويرانه است ، آن را مرمت کن ٬ تا در خور تو شود.
خانه قلبم آلوده است ٬ آن را پاک و مطهر گردان .
عميق ترين آرزوي من زمانی برآورده می شود
كه تو هميشه و هميشه ٬  در سراي قلبم ساكن شوي
و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم..
                                                           (بر گرفته کتاب به سوی او ٬ نوشته جی.پی واسوانی)
 
|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:10 |

با خالق هستی
قلب هایمان رنجیده و گرانبار است.آیا کسی هست که قلبهای بی قرار ما را آرامش وتسکین دهد؟  روحمان پریشان است . آیا کسی هست که پریشانی روح مارا بزداید و مارا چون نسیم کوهساران سبکبال و با طراوت سازد؟ 
 زنی حدود نود ساله را میشناختم که هرگز از هیچ چیز ناراحت نمیشد. او هیچگاه عصبی نبود. پیوسته آرام وپر نشاط ٬ مانند آبهای زلال برکه ها. همیشه در آرامشی خدایی به سر میبرد . با همه کس وهمه چیز وحتی خودش در آرامش بود.  از او پرسیدند چگونه میتواند تحت همه شرایط آسوده خاطر باشد؟ زن پاسخ داد : من هر شب کودکی میشوم و قبل از خواب به گوشه ای ساکت و خاموش میروم . در سکوت به خدا فکر میکنم . همه نگرانی ها٬ تشویش ها و مسائل روز را یک یک بر دامان خدا میگذارم . اگر از کاری که کرده ام یا حرفی که زده ام احساس گناه کنم٬ اگر کسی را رنجانده باشم٬ اینها را در سکوت به خدا میگویم. و از او طلب بخشایش میکنم و بخشایش او را میپذیرم . اگر نگران چیزی باشم٬ آن را به خدا میسپارم و رهایش میکنم .  اگر احساس تنهایی کنم یا تصور کنم که کسی مرا دوست ندارد ٬ همه را به خدا میگویم و آنگاه خدا مرا در آغوش پر مهرش میگیرد . همیشه وقتی به این ترتیب همه چیز را رها میکنم و به خدا میسپارم٬ آرامش عجیبی میابم و همه فشارها و عصبیت ها نا پدید میشوند .
بله ٬ قلب هایمان گرانبار است .گهگاه که به عمق چشمان شما مینگرم٬ درد و اندوهی عمیق را میبینم . امروز به شما میگویم که منشاء این درد و اندوه که مدتها در قلبتان ساکن شده است احساس جدایی و دوری از خداست .  به جمال نادیده خدا روی کنید که پیوسته به زبانهای مختلف ندا داده است: ( شما را از بند رنج و گناه نجات خواهم بخشید . بارهایتان را سبک خواهم کرد . قلبهای بی قرارتان را آرامش خواهم بخشید .)
بسیاری از ما میکوشیم که بار مشکلاتمان را به تنهایی تحمل کنیم و یا چاره ای برای آن بیندیشیم . همین امروز این باورها را فرو افکنید ٬ آنها را  به خدا بسپارید . در سکوت مشکلات خود را یک یک به خدا بگویید ٬ دعا کنید تا چاره ای پیدا کند .صمیمانه دعا کنید و ایمان داشته باشید که خداوند شما را تنها نخواهد گذاشت . خداوند در قرآن کریم میفرماید : بخوانید مرا تااجابت کنم شما را . ( او ) را بخوانید که از هر پدر و مادری مهربانتر است ٬ از دردها و کوچکترین نیازهایمان آگاه است ٬( او ) را بخوانید ٬ همه چیز را به او بسپارید تا پاسخ دریافت کنید .
هر روز که از خواب بیدار میشوید دعا کنید : (( خدایا ! ای پناه بی پناهان ! ای خدای بی کسان ! سکان زندگی خود را به دستهای ایمن و پرمهر ( تو  )  میسپارم . مرا به هر جا که میخواهی هدایت کن .))
طی روز هنگام انجام کارها لحظه ای مکث کنید و دوباره دعا کنید..بدین ترتیب خواهید دید که مشکلات نمیتوانند بر شما غلبه کنند . تشوش ها و فشارها نمی توانند بر شما تسلط یابند . آنگاه بر چهره تان لبخندی همیشگی نقش می بندد  ٬ زیرا لبخند و تشویش نمی توانند در کنار هم باشند. هرگاه احساس می کنید نگرانی و اضطراب در وجودتان افزایش می یابد ٬ فقط لبخند بزنید . بدین ترتیب تشویش را در هم میشکنید ٬ ابرهای آن پراکنده خواهند شد و خورشید آرامش دوباره خواهد تابید....
      بادا آن کس را که هرگز ما را فراموش نمی کند ٬ فراموش نکنیم .
      خدای نور و زندگی ! هر روز مرا از عشقت لبریز کن تا از خودم بگذرم و به رنجدیدگان برسم . دعاها و اشکهایم را برایت می آورم . خودم را به (( تو )) تقدیم می کنم .

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:8 |

رها کن و به خدا بسپار
در زندگی مواردی پیش می آید که لجاجت٬یکدندگی و سر سختی ما باعث رنج و بدبختی بیشتری میشود. در حالیکه می توانستیم از بروز آنها جلو گیری کنیم.  بعضی اوقات هر چه بیشتر تقلا میکنیم ٬ اوضاع بدتر می شود.یکی از راههای ما رها کردن است.میتوانیم مشکلات را رها کنیم و آنها را به نیروی برتر بسپاریم.  آری٬نیروی برتر من٬ توانائی حل مشکلاتی را دارد که من قادر به حل آنها نیستم.
***یا رهاکن ٬ یا  درد بکش وتحمل کن... ***
برایم مثل روز روشن است که وقتی رها میکنم و به خدا می سپارم٬ به صلح و آرامش می رسم.وقتی کنترل امور را به خدا می سپارم در اکثر موارد نتیجه بهتری به دست می آورم.
*بعضی افراد فکر میکنند اگر چیز سنگینی را از زمین بردارند نشان میدهد که قوی هستند ٬ اما گاهی اوقات برای قوی بودن بایستی چیزهای سنگین را زمین بگذارند و رها کنند...                 ( سیلویا رابینسون))
اگر میخواهی چیزی را برای همیشه نگه داری ٬ باید آن را رها کنی.تنها راه به دست آوردن رها کردن است...ما باید انتظارات خود را از اشخاص کاهش دهیم .اگر به اطرافیانمان -خانواده٬ ُ دوستان و... محبت میکنیم و عشق میورزیم بایستی عشق و محبتمان بلا عوض باشدهمانگونه که خداوند مهربان همه مخلوقاتش را دوست دارد و عاشقانه و بدون هیچ انتظاری این همه نعمت به آنها ارزانی داشته است ٬ُ آن موقع است که تمام کائنات برای تامین نیازها وخواسته ها ی ما تلاش میکنند.
پس جا دارد که خالصانه و عاشقانه بگوئیم: 
پروردگارا٬ راههای تازه ای برای زندگی شاکرانه به ما نشان بده....     
تو را شکر میگویم به خاطر لحظه لحظه زندگیم...  تو را سپاس میگویم به خاطر تمام داشته هایم که نعمت است و به خاطر تمام نداشته هایم که مطمئنا خیر و صلاح من در آن نهفته است...
|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:5 |

شیوه عشق

ازخدا خواستم تا دردهایم را ازمن بگیرد

خداگفت :نه!  رها کردن کار توست،تو باید از آنها دست بکشی.
از خدا خواستم تا شکیبائی ام بخشد

  خدا گفت:نه!   شکیبائی بخشیدنی نیست،به دست آوردنی است.
ازخدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد       
  خدا گفت: نه!   من به تونعمت وبرکت دادم،حال با توست که سعادت را فرا چنگ آوری.
از خدا خواستم تا از رنجهایم بکاهد
خدا گفت:نه!                                                                                     
  رنج وسختی تو را از دنیا دور و دورتر وبه من نزدیک و نزدیکتر می کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد٬ 

 خداگفت :نه! بایسته آ ن است که تو خود سر برآوری و ببالی اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی.
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند از خدا خواستم و باز گفت نه،من به تو زندگی خواهم داد  تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.
از خدا خواستم یاریم دهد تا دیگران را دوست بدارم،همانگونه که آنها مرا دوست دارند.

  وخدا گفت :آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم...
 

 

 

|+| نوشته شده توسط جبران در جمعه دهم خرداد 1387 ساعت 0:2 |

پیامبر زرتشت (2)
 
ادامه گفتار معنوی از پیامبر زرتشت :
 
71-  خداوند جوهر راستی است این جهان را پدید کرده تا مردم موافق با راستی و درستی و کوشش و نظم و عدل به بهترین شیوه زندگی کنند و نیازهای تن و جسم را فراهم کنند و با دانش و بینش روان خود را بیارایند.
72- آنان که از دانایی و خرد برخوردارند وظیفه دارند تا دیگران را برانگیزند و مجال ندهند که به راه نادانی و بد تبلیغ شوند .
73- اگر می خواهید به خداوند روشنی و رستگاری درست یابید نخست بکوشید تا دیگران را راهنمایی کنید و به فروغ دانش نظم و راستی اضافه کنید .
74- برای شناخت خداوند نخست باید ضمیر و وجدان و آیینه روان آدمی صاف و روشن شود  این روشنی و پاکی به وسیله دانش و بینش و منش پاک حاصل می شود .آنگاه است که نور خدایی در درون آدمی تجلی می یابد
75- بهترین نیکبختی  آن دانشی است که به وسیله کردارهای نیک در راه پیشرفت زندگی و جامعه حاصل می شود.
76- باید با دلیری سخن درست و حق را به گوش همگان رسانید.
77- آنچه که روان فرد را توانا و روشن می کند نیروی درست ادراک و عقل و اندیشه درست است.
78- در مظاهر طبیعت تفکر و تامل کنید وبه دانستن راغب باشید ، چون رستگاری در دانایی و کسب آن معرفت به طبیعت شناخت خداوند وعبادت است .
79- در اثر کردار نیک است که این جهان می بالد و پرورش می یابد.
80- خواستم خداوند را بشناسم از روی خرد و اندیشه کوشیدم تا درونم را پاک و آیینه ضمیرم شفاف شود آنگاه نور معرفت و بینش در من تابید.
81- صفات بد و زشت به ویژه خشم و نفرت را از خود برانید.
82- در پیکار با ستم مصمم باشید هرگز ستم را نپذیرید.
83- راستی باید برای نفس راستی باشد نه تظاهر و ریا.
84- خرد نیک هرگاه از روی راستی به کار گرفته شود کارساز و مدد کار خواهد بود.
85- سرزمینی که مردم آن به شیوه راستی زندگی کنند جایگاه هوشیاران و دانشمندان خواهد بود.
86- نیروی شایسته ایزدی بهترین موهبت و بخشایشی است که ریشه آسمانی دارد.
87- نیروی ایزدی در جهان و در همه موجودات به ویژه انسان وجود دارد فقط آدمی باید بخواهد و اراده کند تا به وسیله پیروی از آن برخودار شود.
88- آنانی که شیوه راستی را برگزدیند در سرای جاودانی نیز کامیار و بختیار خواهند بود و آنانی که پیروی دروغ را برگزیدند در آن جهان کامرانی و شادمانی از آنها دریغ خواهد شد.
89- مبادا که خشم بر شما چیره شود به آن پیکار کنید و براندازیدش . مبادا که مرتکب بیداد شوید . مبادا که در برابر بیداد سر فرود آورید. بلکه بایستی در برابر بیداد و بیدادگری ایستادگی کنید.
90- خشم و نفرت را از خود دور کنید و اجازه ندهید اندیشه هاتان به خشونت و ستم گرایش پیدا کند.
91- به منش پاک و مهر دلبسته شوید.
92- کسی که اندیشه آسیب رساندن به هستی جهان را در سر بپروراند از کردار زشت او به کسی آسیب نخواهد رسید بلکه نتیجه کردار زشت او و نفرت او به خودش بر خواهد برگشت .
93- وسوسه های شیطانی مانع از آن است که راه بهتر را آشکار ببینید و برگزینید .
94- خداوند دانای نیک و دارای نیکی را سزاوار همه نیکی ها می دانم خدای راستین با فروشکوهی که بهترین چیزها از اوست .
95- خداوند جان و خرد مردان و زنانی را که از روی راستی کار می کنند در برابر پرستش و خدمت شان بهتر می شناسد.
96- از مهربانی تو ای خدای دانا عمر دراز یابیم و از آن سود بریم از تو کوشا و توانا باشیم ما را آشکارا همواره کمک کن .
97- کار با بد باوران از ارج شخص می کاهد اینان ضد راستی و خشمگینانی هستند که خود محکومند.
98- ای مردان و ای زنان در این جهان حقیقتی است که جلوه های دروغ دلرباست اما این هم حقیقتی است که آن شما را از خویش دور می گرداند..
99- ای خدایی که دانا هستی بگو تلاش من برای من و یارانم چه خواهد آورد؟ چه وقت ای دانا راستی بر دروغ پیروز خواهد شد ؟ زیرا این پیروزی شاهکار زندگانی به بار خواهد آمد.
 
|+| نوشته شده توسط جبران در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 16:11 |

خدا

ترس از خداوند مجد و فخر است

     سرور و تاج و خرمی است .

ترس از خداوند مایه دلشادی است

     بخشنده سرور و شادی و عمر دراز است .

ترس از خداوند عطیه ای از جانب خداوند است

      به راستی آدمی را بر راههای عشق قرار می دهد .

بهر آن کس که از خدا می ترسد جمله امور به سرانجام نیک خواهد رسید

       و به روز مرگ خویش برکت خواهد یافت .

سرچشمه حکمت ترس از خداوند است

       و از برای مومنان این ترس همراه ایشان در رحم آفریده می شود

میان آدمیان آشیان کرده است و بنیانی ابدی است

      و به نسل ایشان وفادارانه دلبسته خواهد ماند .

کمال حکمت ترس از خداوند است

   آدمیان را از ثمرات خویش سرمست می سازد .

منزگه ایشان را سراسر از خواستنی ها می آکند

   و انبارهایشان را از حاصل خویش سرشار می سازد .

افسر حکمت ترس از خداوند است

    آسایش و عافیت را شکوفا می سازد .

این هردو عطیه خداداد از بهر آسایش است

      و از برای دوستداران او سربلندی فزونی می گیرد

خدا علم و خرد می باراند

   و مجد دارندگان حکمت را رفعت بخشیده است

ریشه حکمت ترسیدن از خداوند است

      و شاخسار آن عمر دراز .

ترس از خداوند گناهان را از میان می برد

    آن کس که استواری ورزد هر خشمی را از خود دور می سازد .

 

یشوع بن سیرا

 

|+| نوشته شده توسط جبران در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 16:9 |

گفتو گو با خدا

در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.

اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدمبه عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست مه بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.

 

از : رابيندرانات تاگور

|+| نوشته شده توسط جبران در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 16:3 |

گفتگو با خدا

گفتم خسته ام گفتی:لا تقنطوا من رحمه الله .از رحمت خدا نا امید نشید.(زمر/ 53)

گفتم هیشکی نمی دونه تو دلم چی میگذره؟گفتی: ان الله یحول المرء و قلبه.خدا حائل است بین انسان و قلبش(انفال /24)

گفتم غیر تو کسی رو ندارم.گفتی:نحن اقرب الیه من حبل الورید.ما از رگ گردن به انسان نزدیک تریم.(ق /16)

گفتم ولی انگار کلا" منوفراموش کردی!گفتی:فاذکرونی اذکرکم،منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم:تا کی باید صبر کرد؟گفتی:و ما یدریک لعل الساعه تکون....تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشه(احزاب /63)

گفتم:تو بزرگی و نزدیکت برای منه کوچیک خیلی دوره!تا اون موقع چی کار کنم؟گفتی: واتبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم....کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش خبرت کنه!(یونس /109)

گفتم:خیلی خونسردی!تو خدایی و صبور!من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک....یه اشاره کنی تمومه! گفتی:عسی ان تحبوا شیئا"و هو شر لکم.شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه!(بقره /216)

گفتم:انا عبدک الضعیف الذلیل....اصلا" چطور دلت میاد؟گفتی:ان الله بالناس لرئوف الرحیم.خدا نسبت به همه مردم –نسبت به همه-مهربونه.(بقره /143)

گفتم:دلم گرفته،گفتی:بفضل الله و رحمته فبذلک فلیفرحوا(مردم به چی دل خوش کردن؟)باید به فضل و رحمت خدا شاد بود.

گفتم:اصلا" بی خیال!توکلت علی الله!گفتی:ان الله یحب المتوکلین-خدا اونایی رو که توکل می کنن،دوست داره!(آل عمران /159)

گفتیم:خیلی چاکریم!ولی این بار انگار گفتی:حواست رو خوب جمع کن!یادت باشه که : و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخره.بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می کنن و اگه خیری بهشون برسه امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن.

این متن رو من از وبلاگ یه دوست برداشتم راستش خیلی کامل بود منو ببخشه ،قصدم فقط یاداوری بوده  اول هم به خودم بعد دیگران.

|+| نوشته شده توسط جبران در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:58 |

پرستش خدا

مردمی خدارا به امید بخشش پرستیدند. این پرستش بازرگانان است.
و گروهی او را از روی ترس عبادت کردند. این عبادت بردگان است
و گروهی وی را برای سپاس پرستیدند. و این پرستش آزادگان است!

(حضرت علی)

|+| نوشته شده توسط جبران در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:56 |

JavaScript Codes

JavaScript Codes





Powered by WebGozar

>