![]() قدی که بحر خدمت مردم علم کنی بهتر از قامتی که به مهراب خم کنی ما امده ایم تا خدمت کنیم اما نه با ترک مهرابمان حق یارتان
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
سیپریک
ایساتیس مومالی غارتگر عصیان مطرود سیمرغ آینده فروغ الپرا هرا فرصتی برای یک چای داغ!!! سکان خبرنامه اینترنتی ماورا دنیای زیر آب مرد دریا نفت کش دریا،بندر،کشتی زهرا نقطه ته خط به اندیش ناپیدا یک پزشک بهار نو فرودگاه نقطه دید ستاره قطبی مشترک مورد نظر شهر گل ها مثل خدا سعید وسمیه هنر دست ایران اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
سکــــــــــــــــــــــــــــــوت
رز سفید گل مهربونی که.... scream هنردست مشبک هنر دست ایران دلها با نام خدا ارام میگیرد ایستگاه سبز وایسا دنیا.....من میخوام پیاده شم من که ازت نمیگذرم خلوت من تا شقایق هست زندگی باید کرد زندگی جای دیگریست آرشیو پیوندهای روزانه |
عشق وسیله رسیدن به خداست
رضای خداوند
یک روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب اومد : بروبه صحرا . انجا مردی است که کشاورزی میکند . او از خوبان درگاه ماست . حضرت امد دید یک مردی هست دارد بیل میزند و کار میکند . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی رویش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگرداند. گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت :
آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم |+| نوشته شده توسط جبران در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ساعت 17:44
اگر مست حقی برخيز و كف زن ...................... بكوبان پايی و دستی به دف زن
شدم مجنون و سرگردان من از سوداي درويشان ندانم تاكجاباشد مقام و جاي درويشان در آن مجلس كه درويشان شراب از عشق مي نوشند درآيد خضر پيغمبر شود ساقي درويشان درآن مجلس كه درويشان به ذكر حق مي جوشند خدا آيد در آن مجلس شودمهمان درويشان اميرالمومنين حيدر كه شد داماد پيغمبر كمر مي بست و خوش مي گفت منم مولاي درويشان
زدرويشي سر مويي نسيب خود نمي بينم ولي غافل نيم يك دم من از سوداي درويشان
ز آه ودرد درويشان هراسان و گريزانم كه از رندان گذر دارد بر پيكان درويشان الا اي شمس تبريزي تو يادي كن ز درويشان حيات جاودان يا بي تو از دلهاي درويشان |+| نوشته شده توسط جبران در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 14:14
داستان طناب
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت. داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود. او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام تر سقوط كرد.. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي اش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است. حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چاره اي نداشت جز اينكه فرياد بزند: “خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟ - نجاتم بده. - واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم؟! - البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي. - پس آن طناب دور كمرت را ببر! براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند. روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!! و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟ هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد. هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است. هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست .
|+| نوشته شده توسط جبران در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 14:6
روز قسمت
روز قسمت بود
بخواهيد هر چه باشدشما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب
کنيد زيرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي
دويدن يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز..يکي دريا
را انتخاب کرد و يکي آسمان را .
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي
از اين هستي نمي خواهم..نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و
نه پايي..نه آسمان ونه دريا
تنها کمي از خودت..تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور
به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد
بزرگ است..حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که
گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش
مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست..زيرا که از خدا جز
خدا نبايد خواست. |+| نوشته شده توسط جبران در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 20:53
فرصت زندگی
دوروز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است ، تقويمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود ، پريشان شد ! آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روز هاي بيشتري را از خدا بگيرد ، داد زد و بد وبيراه گفت ، فرشته سكوت كرد ! آسمان و زمين را به هم ريخت ، فرشته سكوت كرد ! جيغ زد و جاروجنجال راه انداخت ، فرشته سكوت كرد ! به پر و پاي فرشته پيچيد ، فرشته سكوت كرد ! كفر گفت و سجاده دور انداخت ، باز هم فرشته سكوت كرد ! دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد ، اين بارفرشته سكوتش را شكست و گفت : بدان كه يك روز ديگر هم از دست دادي ... تنها يك روز ديگر باقيست ! بيا و حد اقل اين يك روز را زندگي كن ... لابلاي هق هقش گفت : اما با يك روز؟! با يكروز چه كار ميتوان كرد ؟! فرشته گفت : آ نكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزاران سال زيسته است و آنكه امروزش را در نيابد هزار سال هم به كارش نيايد ... و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي كن ... او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ، اما ... اما ميترسيد كه حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، نكند قطره اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد ! قدري ايستاد ، بعد با خود گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگاه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟! بگذار اين يك مشت زندگي را خرج كنم ... آنوقت شروع به دويدن كرد ، زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود ، ميتواند بال بزند ، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد و ميتواند ... او در آن يك روز آسمان خراشي را بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي به دست نياورد ، اما... اما او در همين يك روز روي چمنها خوابيد ، كفش دوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهايي كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد ... او همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد ! او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : او در گذشت ، كسي كه هزاران سال زيسته بود |+| نوشته شده توسط جبران در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 20:50
تعطیلات کریسمس
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: «حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.» پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟» زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.» پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.» |+| نوشته شده توسط جبران در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 20:49
|