![]() قدی که بحر خدمت مردم علم کنی بهتر از قامتی که به مهراب خم کنی ما امده ایم تا خدمت کنیم اما نه با ترک مهرابمان حق یارتان
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
سیپریک
ایساتیس مومالی غارتگر عصیان مطرود سیمرغ آینده فروغ الپرا هرا فرصتی برای یک چای داغ!!! سکان خبرنامه اینترنتی ماورا دنیای زیر آب مرد دریا نفت کش دریا،بندر،کشتی زهرا نقطه ته خط به اندیش ناپیدا یک پزشک بهار نو فرودگاه نقطه دید ستاره قطبی مشترک مورد نظر شهر گل ها مثل خدا سعید وسمیه هنر دست ایران اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
سکــــــــــــــــــــــــــــــوت
رز سفید گل مهربونی که.... scream هنردست مشبک هنر دست ایران دلها با نام خدا ارام میگیرد ایستگاه سبز وایسا دنیا.....من میخوام پیاده شم من که ازت نمیگذرم خلوت من تا شقایق هست زندگی باید کرد زندگی جای دیگریست آرشیو پیوندهای روزانه |
عشق وسیله رسیدن به خداست
کوتاه اما خواندنی در باره وین دایر
درباره وین دایر. او در تمام کتابهاش دنبال حقیقت است و توی کتابهای آخرش به حقیقترسیده . وين داير به تدريج به هر چیزی که در این مسیر رسيده اونا رو نوشته. اين سير تو کتابهاش کاملا مشخصه. تو کتابهای اولش يک انسان کاملا مادی هست که ميخواد يه شخصيت محکم و قوی با يک زندگی فوق العاده داشته باشه. و به تدريج اين زندگی فوق العاده رو تو بها دادن به يک سری موارد ديگه پيدا ميکنه. وین دایر آمریکایی اما از مولانا حرف میزنه. وقتی کتاباشو می خونی عاشق زندگی می شی . البته خود اونم تو کتابش نوشته "اگه فکر میکنید این کتاب زندگی شما رو عوض خواهد کرد اشتباه میکنید. این کتاب نمی تونه زندگی شما رو عوض کنه. این خود شمایید که باید زندگی خودتون رو عوض کنید. " حقیقتشو بخواین منم فقط وین دایر رو از کتاباش می شناسم . اما یه ماجرا واقعی از کنت بلانچارت براتون می نویسم شاید کمک کنه بتونین تاثیر گذاری نوشته های وین دایر رو درک کنین اما به هر حال بقول خودش این خود شمایید که باید زندگی خودتون رو عوض کنید. وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.هاروی مک کی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.» بر روی کارت نوشته شده بود: در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:«پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست.» گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده پرسید:«در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟» و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.» آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم.در هر صورت من در خدمت شما هستم.» از او پرسیدم:«چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟» پاسخ داد:« دو سال.» پرسیدم:«چند سال است که به این کار مشغولید؟» جواب داد:«هفت سال.» پرسیدم پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟»گفت: «از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسیهای زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد.مضمون حرفش این بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.» پرسیدم:« چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟» گفت:«سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.» نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند.بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند. شما، در زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید.پس بهتر است ، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یکی پس از دیگری بگشایید |+| نوشته شده توسط جبران در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 2:50
|