تبليغاتX
عشق وسیله رسیدن به خداست
عشق وسیله رسیدن به خداست
سلام دوست های گلم

منو ببخشید اینقدر دیر اپ می کنم هر چند که فکر کنم همهگی منو از یاد بردید راستش خیلی سرم شلوغ بوده  راستش یه دوست خوبم هم از  دستم دلخوره اما تقصیر من نیست فقط امدم عذر  خواهی کنم از همه و دوبارهشروع کنم به نوشتن.فعلا دوست های گلم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط جبران
تا حالا شده حالتو دنیا بگیره!؟

تا حالا شده اینقدر به هت زور بگن نتونی هیچ کار کنی!؟

تا حالا شده وقتی نگران فردا و اینده هستی بیفتی توی جوب!؟

تا حالا شده وقتی که به قسط گذشتت فکر میکنی و نتونستی بدی یه موتوری خلاف بیاد بزنه دستو پاتو بشکونه!؟

تا حالا شده کنتور برق خونت اتیش بگیره وقتی میایی زنگ برنی اداره برق زنت بگه تلفن خونه 10 روزه قطع شده!؟

تا حالا شده دخترت ارزو بکنه کاش بستنیش دیر تر تموم میشد!؟

تا حالا شده پسرت رو زل زده به ویترین لوازم ورزشی ببینی!؟

تا حالا شده وقتی با زنت برونی چشم های با حسرتشو ببینی که از جلوی مغازه ها رد میشه!؟

تا حالا شده ارزو داشتن یه رنو بکنی که نخواهی توی گرمای تابستون اینقدر توی اتوبوس بایستی!؟

تا حالا شده وقتی که توی فکر سرت بخوره به یه ستون  ویا حتی یه شاخه خشک درخت که کسی دیگه بهش اب نمیده به چشمات رحم نکنه!؟

تا حالا شده وقتی صبح داری میری یه فکر برای قسط بکنی صاحب خونه بهت زنگ بزنه بگه باید تا 2 روز دیگه تخلیه کنی!؟

تا حالا شده....!؟

نه تا حالا نشده  ،تا حالا نشده هیچ کدوم از این فکرارو داشته باشی یکی از این غصه خوردن ها و حسرت خوردنارو ببینی اما میبینی بنده هات اونقدر هم بد نیستن که با همه این شرایط میگن خدایا شکرت اره شاید تو راست بگی تا حالا نشده هیچ کدوم از ما هم خدا باشیم اما خدا روز زمینت زیاد دیدیم.....


                                                                                                                    پ.جبران



نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط جبران
سلام به همه دوست هاینازنینم ببخشید اینقدر دیز به دیر آپ میکنم راستش درسهام خیلی زیاده

فقط امده بودم  همینو بگم راستش هیچجیز برای گفتن ندارم البته دارم اما میترسم یه جور هایی رو کنم اون هم فقط به خاطر رز سفیده!!!شاید شخصی به نتیچه برسیم!

البته امیدوارم

مثل همیشه:سبز ،شاد،پیرزو و همانند دماوند پایدار باشید

اواز هــــــــــیـــــــــــــــــــــو جاری لبهایتان


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 توسط جبران
سال نو بر همه مبارک امیدوارم سالی سبز پرنشاط همراه با موفقیت و سربلندی داشته باشیدُ

ایران سرای همیشه جاوید من


نوشته شده در تاريخ شنبه یکم فروردین 1388 توسط جبران

نمیدانم چرا به فکر نوشتن از دوستم میافتم لرزش به تنم  می افته شاید گرمای حس کردن اون باعث میشه که سرما رخت ببنده . امروز پیشش بودم خیلی حرف زدیم از  کمک هاش تشکر کردم از این که مثل همیشه کمکم میکنه همیشه هوامو داره از این که دیگه ازم دلخور نیست و دوستیمون این قدر  نزدیک شده راستش حرف زدن اوی سرما توی برف توی خیابون خیلی صفا داره من بیشتر اونجا ها با هاش حرف میزنم تا توی یه چهار دیواری اینطوری راحت ترم حرف هامو بی پروا میزنم قدم میزنم و راحت تر حرف های دبم رو میزنم  امرو که خیلی به من خوش گدشت من که دوست دارم هر روز برم ببینمش اما میدونم سرش شلوغه اوت دوست های زیادی داره  اخه خوبیش بی حدو اندازه هست  هر چند تا حالا نشده به دیدنش برم بهم نه بگه اما   شوق دیدارش  خون رو توی رگ ها به جرکت میندازه ....

مرسی که امروز با هام حرف زدی خدا جون خودت میدونی چقدر دوست دارم


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اسفند 1387 توسط جبران

خدایا کجایی؟نکنه فذاموشم کردی ؟شاید دیگر نمیخواهی با من  دوست باشی ! به همین زودی  ناراحت شدی؟من که همیشه به یادتم .تو توی این سرما کمتر سراغم میای .نکنه دوست جدیدی پیدا کردی ؟ ولی تو که پیش همه دوست هات میرفتی چرا الان پیش من کمتر میایی.؟نمیدونم خودت میدونی  من جز تو دوستی ندارم اگه هرچی بی معرفت باشم ولی میدونی که دوست دارم اگه میخواهی منو تو تنهاییم بزاری اشکال نداره. میدونی  دلم میخواد مثل قدیم باز با هات در د دل کنم باز هم دلم میخواد توی بارون صدات کنم باز هم میخواهم مثل قدیم شب های  جمعه تنها توی کوه داد بزنم و صدا کنم باز هم مثل قدیم برات دف بزنم  جون من بی معرفت نباش بیا باشه؟ یادت نره ها ...!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم دی 1387 توسط جبران
به نام خالقی بزرگ

 به نام افریننده شب روز ،به نام  پدری مهربان،امشب شب یلداست  شبی که تنها بهانه با هم بودن و در کنار هم بودن چند دقیقه ای طولانی تر شدن شب است،در روز  پی بهانه ای که در کنار هم باشیم.شب یلدا بر همه  مبارک امیدوارم عمرتان به بلندای شب یلدا و غمتان به کوتاهی روز های زمستانی باد.


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آذر 1387 توسط جبران
صدای نم بارون توی گوشم زمزمه میکرد بی اختیار اماده رفتن شدم ،بزنم به قلب بارون اولین قدم توی خیابون بوی بارون مستم کرد نیم نگاهی به ادم هایی که بی هدف میدویدند کردم چشم با زمین دوختم و قدم برداشتم یاد تنهاییم افتادم یاد این که اینجا تنهایم سرم رو بالا اوردم ه به اسمان خیره بشم اما اولین قطره اب یادواره همراه بودن قیمی ترین دوستم کرد ناخوداگاه دلم لرزید او باز هم کنار منه عطر بارون باز هم مست ککنده هست باز هم بارون شادی منه باز هم قدم زدن بی هدف توی بارون عشق بازی منه اره بارون برای من عشقه.............


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387 توسط جبران
سلام دوست های گلم ببخشید اگه اینقدر دیر به  دیر میام ...
آهنگ بسیار زیبای من چه دانم استاد بزرگوار شهرام ناظری از آلبوم مولویه  امیدوارم باعث  بخشیدن من بشه....!!!

                                     

من خودم عاشق این اهنگ امیدوارم شما هم لذت ببرید
سبز باشید
دانلود

                   

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم مهر 1387 توسط جبران

اینجا هم آسمون داره!اینجا هم بارون میاد!اینجا هم ادم سردش میشه!اینجا هم ادم دلتنگ میشه !اره اسمون خدا همه جا یه رنگه.اینجا هم موقعی که حیلی تنهایی میشه روش حساب کرد صداش زد یهش میتونی بگی که چقدر به این که کنارت باشه نیاز داری میتونی توی سرمایی  اینجا ازش بخواهی قلبت داغ گنه.وجودی کرم داشته باشی.اره خدای من همیشه کتارمه.

خدا جون خیلی دوست دارم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط جبران
قالب وبلاگ
JavaScript Codes





Powered by WebGozar

>